كه چرا به منزل من نيامدى او را قسم داد كه البتّه به منزل من وارد بشوى عروه وعده داد كه مىآيم شوهر عفرا مطمئن شد كه خواهد آمد اما عروه چون شوهر عفرا رفت همىبگريست و بر خود پيچيد و اين اشعار بسرود :
خليلي من عليّا هلال بن عامر * بصنعاء عوجا اليوم و انتظراني
و لا تزهدا في الأجر عندي و أجملا * فإنّكما بي اليوم مبتليان
سپس بىهوش به روى زمين بيفتاد و در همان عالم بيهوشى جان تسليم كرد اين خبر چون بعفرا رسيد با شوهر خود گفت تو خبر دارى علاقه مرا نسبت بعروه و علاقه او را نسبت به من او رحم من و پسرعموى من است مرا رخصت فرما بروم بر سر قبر او مقدارى ندبه كنم شوهرش او را رخصت داد عفرا چون بر سر قبر عروه رسيد سخت بگريست و اين اشعار بسرود :
ألا أيّها الرّكب المجدّون ويحكم * به حق نعيتم عروة بن حزام
فإن كان حقّا ما تقولون فأعلموا * بأن قد نعيتم بدر كلّ ظلام
فلا لقى الفتيان بعدك راحة * و لا رجعوا عن غيبته بسلام
و لا وضعت أنثى تماما بمثله * و لا فرحت من بعده بغلام
و ما أن بلغتم حيث وجّهتم له * و نغصتم لذّات كلّ طعام
چون از اين اشعار بپرداخت خود را به روى قبر عروه انداخت و با سوز و گداز بگفت :
عداني أن أزورك يا خليلي * معاشر كلّهم و آش حسود
أشاعوا ما علمت من الدّواهي * و عابونا و ما فيهم رشيد
فأمّا إذ ثويت اليوم لحدا * فدور النّاس كلّهم اللحود
فلا طابت لي الدّنيا مذاقا * لبعدك لا يطيب إلى العديد
سپس خاموش شد چون او را حركت دادند ديدند از دنيا رفته او را در كنار عروه دفن كردند روزگارى نگذشت كه از قبر عروه و عفرا درختى سبز شد چون آن دو درخت به قدر قامت انسان بلند شدند بهمديگر در آغوش گرفته و بهم پيچيده شدند و هركس از آنجا عبور مىكرد نمىدانست كه از چه نوع اشجارى است . در