تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
فقلت لعرّاف اليمامة داوني * فإنّك إن أبرأتنى لطبيب فما بي من حمى و لا مسّ جنّة * و لكن عمى الحميري كذوب عشيّة لا عفراء منك بعيدة * فتسلو و لا عفراء منك قريب و بي من جوى الأحزان و البعد لوعه * تكاد لها نفس الشفيق تذوب و لكنّما أبقي حشاشة مقول * على ما به عود هناك صليب و ما عجب موت المحبّين في الهوى * و لكنّ بقاء العاشقين عجيب
چون قافله از نظر عروه مفقود شد قلق و اضطراب او بجنون كشيد همى هذيان مىگفت چند روز بر او گذشت از ماكول و مشروب چيزى تناول نكرد و سر خود را باحدى اظهار نمىكرد و لكن عمويش از قصه آگاه بود بالاخره عروه پوست و استخوان شد ديگر از صحبت خود مايوس شد و او را نه از ملامت ملامت‌كنندگان پروائى و از نصيحت نصيحت‌كنندگان او را سودى بالاخره گفت مرا حمل كنيد بسوى بلقاء چون بلقاء مسكن عفراء بود بالاخره او را به آنجا حمل كردند در آن‌وقت اين اشعار بگفت :
ألا فاحملاني بارك اللّه فيكما * إلى حاضر البلقاء ثمّ دعاني فيا واشيي عفراء و يحكما به من * و ما و إلى من جئتما تشيان به من لو اراه عانيا لفديته * و من لو رآني عاينا لفداني
چون در بلقا ساكن شد و گاه‌گاهى هنگام مرور عفراء چشم عروه به او مىافتاد مرض او تخفيف پيدا كرد خود را بقرائت اشعار مشغول مىكرد تا روزى يك نفر از قبيله او وى را بديد و بشناخت بر او سلام كرد چون شب شد آن مرد نزد شوهر عفراء رفته گفت هنگامى كه اين سگ وارد اين شهر شده شما را فضيحت كرد همى در اشعار خود تشبيب مىكند عفرا را اين معنى براى شما خوب نيست گفت كدام كس را مىگويى گفت عروه شوهر عفراء چون صاحب محاسن اخلاق بود گفت واى بر تو انت احق بما وصفت يعنى سگ تو هستى من تاكنون از حال او اطلاع ندارم او پسر عم من است بايد بر من وارد شود چون صبح شد شوهر عفرا بجستجوى او برآمد تا جاى او را پيدا كرد