بانوى ديگر
در خيرات حسان گويد زن جوانى را ديدند بر سر قبرى اين بيت مىخواند
بنفسي فتى اوفى البرّية كلّها * و أقواهم في الموت صبرا على حب
حقيقت حال را از او سؤال كردند گفت مردى كه در اين قبر است عاشق و مفتون من بود در زندگانى خود هروقت بواسطه محبت و عشق من دچار شدت و محنتى مىشد صبر مىكرد و هرچه به او بد مىگفتند و اذيت مىكردند بسكوت مىگذرانيد و آنگاه كه الم عشق طغيان مىنمود اين اشعار مىخواند
يقولون إن جاهرت قد عضّك الهوى * و إن لم أبح بالحبّ قالوا تصبرا
فما للّذي يهوي و يكتم حبّه * من الأمر إلّا أن يموت فيقبرا
يعنى مىگويند اگر عشق خود را ظاهر و آشكار كنى در تحت فشار واقع خواهى شد و اگر كتمان كنى و مستور بدارى آن عشق و محبت را مىگويند بايدت صبر بنمائى پس چه افتاده است مرا كه خود را در شكنجه و عذاب قرار بدهم براى عشقى كه از من مفارقت نمىكند پس راحت بدن در اين است كه بميرم و از اين عذاب خلاص بشوم اين بگفت و جان بجانآفرين تسليم كرد پس من هم بايد آن عهد بسر برم تا بميرم و در پهلوى او دفن شوم جز اين نخواهم كرد اين بگفت و جان بجانآفرين تسليم نمود
غنيه اعرابيه
پسرى داشت شرور و ناخلف با صغر جثه و زشتى هيكل دائما بشرارت مىپرداخت و متعرض اين و آن مىشد روزى بجوانى درآويخت جوان او را بر زمين انداخت و بينى وى را بريد مادرش ديه آن را گرفت چون مبتلا به فقر و فاقه بود قدرى از دست تنگى بيرون آمد پس از چند روز آن پسر با ديگرى معارضه كرد او گوشش را بريد باز غنيه از ديه بمنفعتى نائل گرديد پس از چندى با ديگرى معارضه كرد مبلغ ديه از اين راه بمادرش و اصل گرديد چون اين مرتبه لبهاى او را بريده بودند در اينحال