و دل از جان برداشتم خواهشى از تو دارم و آن اين است كه پس از اتمام كار من بر در خانه من رفته به دو دختر من بگوئى
الا ايّها البنتان انّ اباكما
دشمن قبول اين تمنّا كرده بعد از اينكه شاعر را كشت بدر خانه او رفت و آن مصراع را بر دختران او خواند آنها تدبّر نموده هر دو يكمرتبه گفتهاند
قتل خذا بالثّار ممّن اتاكما
قاتل را دستگير كردند و بمحضر حكومت بردند و از او اقرار شنيدند و پس از اعتراف قصاص كردند و از بابت علم و معرفتى كه داشتند خون پدر خود را گرفتند .
اين قصه را در كتاب الفبا در صفحه 96 جزو ثانى نسبت بمهلهل شاعر داده مىگويد وقتى در جايى تنها ماند و ملتفت شد غلامان او وى را مقتول خواهند نمود اين بيت را گفت
من مبلغ الفتيان إن مهلهلا * للّه درّ كما و درّ ابيكما
بغلامان وصيت كرد و گفت حالا كه مرا مىكشيد اين شعر را بدختران من بخوانيد آنها ضررى در انجام اين وصيت تصوّر نكردند بجاى آوردند دخترها ديدند مصراع دوم شعر با مصراع اول مناسب و موافق نيست گفتند بايد اينطور باشد
من مبلغ الفتيان إن مهلهلا * أمسي و أصبح في التّراب مجدّلا
للّه درّكما و درّ أبيكما * لا يبرح الأبدان حتّى يقتّلا
غلامان را گرفته آزار كرده تا اقرار نمودند بعد آنها را كشتهاند
زوجه قاضى لوشه
از اهالى قرناطه ، صاحب نفح الطيب مىگويد اين زن در درك مطالب و احكام و فتاوى مهارتى بكمال داشته مرافعهاى كه بمحضر قاضى رجوع مىشد زوجهاش تعمّق و رسيدگى و تدقيق مىنمود و بايماء و اشاره به شوهر خود مىفهمانيد
و ابن الخطيب در حق اين زن و شوهر گفته است
بلوشة قاض له زوجة * و أحكامها في الورى ماضية
فيا ليته لم يكن قاضيا * و يا ليتها كانت القاضية
و زوجه قاضى هم از جانب شوى خود بيت ذيل را بابن الخطيب نوشته ( خ )