مرا پيوسته مىرنجاند و دل خلق را بولاى برادرم هارون مايل مىگرداند و غرضش اينكه من كشته شوم تا رشيد را بر تخت سلطنت بنشاند اكنون بايد كه امشب بر وى بهر تدبير كه ميسر شود سر هارون را نزد من آرى هرثمه گويد چون اين سخن شنيدم گفتم مهمى عظيم پيش من آمد معروض داشتم كه اگر امير المؤمنين رخصت فرمايد آنچه مىدانم بگويم گفت بگو گفتم رشيد برادر اعيانى تو است و ولايتعهد متعلق بوى اگر بىجرمى او را بكشم عذر ما در دنيا پيش خلق و در آخرت نزد حق تعالى چه باشد گفت اطاعت من بر تو واجب است اگر بموجب فرمان عمل نكنى گردنت مىزنم از ترس گفتم سمعا و طاعة
سپس گفت چون از مهم هارون بپردازى بايد كه بزندان روى و آل ابى طالب را از زندان بيرون آورى و يكيك تمام را گردن بزنى و اگر بسيار باشند در دجله افكنى و چون از اين كار فارغ شدى با لشكر خود بكوفه روى و هركس را در آنجا يا بى از عباسيان و متابعان ايشان از شهر بيرون نمائى و شهر را آتش درزنى و با خاك يكسان بنمائى گفتم يا مولا اين كارى عظيم است و ساعتى سر در پيش افكنده سپس گفت از آنچه فرمان دادم چاره نيست چه هر آفتى كه بملك مىرسد از آن سرزمين است آنگاه گفت همين مقام توقف كن تا آنچه را فرمان دادم به ترتيب انجام دهى و خود به حرمسرا داخل شد من در همان مكان متوقف شدم و گمان بردم كه توقيف من براى كشتن من است كه مرا بقتل برساند و اين جنايات را به ديگرى رجوع نمايد چون كراهت مرا از اين كار احراز كرد بعلاوه دومرتبه به او اعتراض كردم و با خود قرار دادم كه از سراى خلافت بيرون آيم و تن بغربت نهم و در بلاد دوردست كه كسى از من نشان نيابد ساكن شوم
تنى لرزلرزان بكردار بيد * دل از جان شيرين شده نااميد
بالجمله هرثمه گويد من در آنجا توقف داشتم عازما على الموت آيسا عن الحياة چون نيمه شد خادمى آمد كه امير ترا مىطلبد من كلمه شهادتين بر زبان راندم و با وى روان شدم تا به جائى رسيدم كه گفتگوهاى زنان را مىشنيدم با خود جزم كردم كه در قتل من