نمىگردد خود بنزد تو مىآمدم و به تو ديدن مىكردم خادم چون سلام و پيغام خليفه را به مزنه ابلاغ كرده مشار اليها خود برخواسته به خدمت خليفه آمده و سلام كرد و گفت يا امير المؤمنين چون خود را يكى از جوارى شما مىشمارم سزاوار است بىنقاب بحضور شما بيايم مهدى گفت نه و اللّه از جوارى من نيستى دختر عم منى و از فرزندانم عزيزتر و محترمترى بالجمله مزنه تا آخر عمر آسوده و مرفه الحال در سراى مهدى با احترام بود .
خيزران
زوجه مهدى عباسى مادر هارون و هادى آنفا اخلاق او را شنيدى كه قابل تقدير است و خيزران امولدى بود . از اهل بربر چون خلافت به پسرش موسى الهادى رسيد خيزران در امور سلطنت مستبد برأى بود اكابر دولت بمشورت او كار مىكردند سيوطى در تاريخ الخلفا گويد خيزران چون مستبد در امور سلطنت شد پسر گفت اگر اين مرتبه ببينم از امرا كسى در خانه تو ايستاده گردن او را مىزنم ترا با امور سلطنت چهكار آيا قرآنى نيست كه بتلاوت آن مشغول شوى يا تسبيح يا مغزلى كه ترا از اين عمل منصرف بنمايد خيزران سخت غضبآلود شد بالاخره موسى الهادى را مسموم كرد گويند چون قصد داشت برادر خود هارون را بقتل برساند ( پاره از احوال خيزران از اين پيش گذشت در روضة الصفا گويد مورخان گفتهاند كه مادر هادى خيزران در امور ملك دخل كردى و هادى در مبدا خلافت از سخن و صواب ديد او تجاوز جائز نشمردى امراء و اعيان و طبقات رعايا و لشكريان روى بدرگاه خيزران مىآوردند و اين امر موافق مزاج هادى نبود اتفاقا روزى خيزران در سرانجام مهمى الحاح نمود چون رضاى هادى مقرون به آن نبود عذرى در آن باب گفت و خيزران مبالغه كرد هادى گفت تمشيت اين كار مقدور من نيست خيزران گفت من از عبد اللّه بن مالك قبول كردم كه اين مهم را بسازم و حال آنكه عبد اللّه يكى از امراء عالىمقدار است هادى در خشم شد عبد اللّه را دشنام داده و گفت دانستم كه باعث بر اين او است به خدا هرگز چنين نكنم خيزران گفت بر اين تقدير من هيچ از تو نخواهم هادى گفت نخواه مرا از اين