مىخواند و آرزو مىكرد كه از جام شرابى سرخوش شود يا بديدار نصر بن حجاج نايل گردد خليفه اين ابيات را شنيده گفت من هذه المتمنية بامداد نصر بن حجاج را احضار كرده ديد جوانى بديع الجمال است و حسنى بكمال دارد براى اينكه از حسن او بكاهد و زنان كمتر مفتون آن جمال بشوند حكم نمود موى سر او را تراشيدند چون شب شد خليفه بگردش رفت ديد متمنية مزبوره مىخواند
حلقوا رأسه ليكسوه قبحا * غيرة منهم عليه و شحا
كان بدرا يقلّ ليلا بهيما * كشفوا ليله و ابقوه صبحا
على الصباح باز نصر بن حجاج را طلبيد و گفت صباحت و سيماى تو مخدرات اسلام را شيفته مىسازد و در خانهاى خود آرزوى وصال تو مىنمايند خوب نيست من و تو در يك بلد باشيم تبعيد تو از اين شهر لازم است سپس او را به بصره فرستاد .
نگارنده گويد جناب خليفه در اينجا چند خلاف شرع مرتكب شدند لا عن شعور اولا مخالفت نص قرآن فلا تجسّسوا فرمودند و ثانيا مسلمانى را از وطن آواره كردن و بغربت فرستادن و اذن بازگشتن ندادن و مادر او را بفراق مبتلا كردن بعد اينكه زنى در خانه خود تغنى كرده و شعر خوانده كه دلالت كرده بر اينكه عاشق نصر بن حجاج است البتّه اين اعمال مخالف شرع مطهر است و ثالثا مجبور كردن نصر بن حجاج را كه سرت را بتراش و اين ظلم فاحش است اگر زنى باسم او تغنى كرده گناه نصر بن حجاج چيست و رابعا ما مىپرسيم چه فايده مترتب بر اين تسيير مىشود آيا نساء بصره در عفت و صيانت مقدم بر نساء مدينهاند با اينكه بصره مهبط ابليس و محل فتنه و فساد است بالجمله چون نصر بن حجاج را كه از مدينه بيرون كردند متمنيه بر جان خود ترسيد اشعار ذيل را بسرود و براى عمر فرستاد .
قل للإمام الّذي تخشى بوادره * ما لي و للخمر او نصر بن حجّاج
انّي غنيت أبا حفص بغيرهما * شرب الحليب و طرف غيره ساج
إنّ الهوى ذمّة التّقوى فقيّده * حتّى أقرّ بالجام و أسراج
أمنيّة لم أطر فيها بطائرة * و الناس من هالك فيها و من ناج