لا تجعل الظّن حقا او تبيّنه * إنّ السّبيل سبيل الخائف الراجى
چون عمر قبل از وقت تحقيق حال متمنيه كرده و دانسته بود كه او پاكدامن است بعد از شنيدن اين اشعار براى او پيغام داد كه آسوده باش كسى را با تو كارى نيست . ( خ )
مزنه
دختر مروان حمار اموى در جواهر ملتقطه نوشته است كه زينب دختر سليمان بن على بن عبد اللّه بن عباس حديث كرد كه من روزى نزد خيزران زوجه مهدى عباسى مادر هادى و هارون نشسته بودم كه يكى از جوارى خيزران داخل شد و گفت اعز اللّه السيدة خاتونى بر در است صاحب حسن و جمال كه آثار بزرگى در ناحيه او پديدار است اما جامهاش كهنه و حالش پريشان مىباشد مىخواهد با شما ملاقات كند چه مىفرمائيد خيزران نگاهى به من كرده به جهت احترام من گفت شما چه مىفرمائيد اگر ميل داريد و اجازه مىدهيد داخل شود و الا فلا گفتم مانعى ندارد بيايد شايد فايده و ثوابى از ملاقات او حاصل شود جاريه رفت و او را وارد نمود در يك جانب در ايستاده سلام كرد و گفت من مزنه بنت مروان بن محمد اموى هستم زينب گويد در اين وقت من تكيه كرده بودم چون اين سخن بشنيدم بر سر دو زانوى خود ايستاده گفتم تو مزنه هستى قاتلك اللّه و لا حيّاك و لا سلم عليك حمد خدا را كه از تو آن نعمت گرفت و ترا ميان مردم خوار ساخت اى دشمن خدا به ياد دارى كه زنان بنى عباس نزد تو آمدند در باب دفن ابراهيم بن محمد خواهش مىكردند و درخواست مىنمودند كه نزد پدرت شفاعت كنى تو به آنها درشتى كردى و بد گفتى آيا دانستى آنها بچه حال از پيش تو خارج شدند مزنه چون اين سخنان شنيد بقهقهه خنديد زينب گويد قسم به خدا كه من آنوقت لطافتى از دندانهاى او ديدم و لطفى در هنگام خنده در صورت او مشاهده كردم كه هنوز آن را فراموش نكردم .
بالجمله مزنه در جواب من گفت اى دختر عم من چه چيز از صنع الهى ترا در حق