كثير گفت سالى از سالها به زيارت حج رفتم شوهر عزه نيز در آن سال اقامت حج نمود و عزه را با خود آورده بود و هيچيك از ما دو تن به حال ديگرى آگاهى نداشتيم و چون در طريق فرود آمديم شوهرش گفت اى عزه قدرى روغن بخر و براى رفقاى من ترتيب غذائى بده آن ماه خرگاهى در طلب روغن خيمه بخيمه همىرفت تا بخيمه من درآمد و هيچ نمىدانست كه خيمه من است و من در آن حال چوبه چند از تير پيش خود نهاده مىتراشيدم چون او را بديدم همچنان تير مىتراشيدم و به او نگاه مىكردم و از خويش چنان بىخبر شدم كه در عوض چندين دفعه استخوان انگشتهاى خود را همىبتراشيدم و ندانستم كه اين استخوان است يا چوب و خون همى از دست فرومىريخت چون اين حال بر آن خورشيد تمثال آشكار شد نزد من بيامد و دست مرا بگرفت و با جامه خون از آن پاك نمود و مشكى روغن نزد من موجود بود او را قسم دادم تا او را برداشت و بنزد شوهرش رفت چون شوهرش جامه خونآلودش بديد از كيفيت بپرسيد عزه از بيان آن امتناع ورزيد او را قسم داد كه بايد بگوئى عزه جريان را بيان كرد چون شوهرش شنيد او را بزد و سوگند ياد كرد كه بايد عزه در روى من دشنام گويد لاجرم عزه بيامد در حضور شوهرش نزد من بايستاد و گريهكنان با من گفت يا ابن الزانية آنگاه بازگشتند .
آرام جان بيكم
منكوحه سلطان محمد ميرزا بن جلال الدّين ميران شاه ابن امير تيمور صاحب قران زنى بود صبيح المنظر طليق اللسان و متناسب الاعضاء و از فرط حسن و ذكا و فطانت در زمانى قليل سلطان محمد ميرزا را چنان مفتون خود نمود كه مقاليد امور حكومت را به كلى در كف كفايت او گذاشت و اكثر اوقات تاج دولت را اين زن بر سر داشت و حكمرانى اين زن و شوهر از سال هشتصد و سى الى هشتصد و پنجاه و پنج امتداد داشت ( خيرات )