وقت عزهء دوشيزه خردسالى بود كه بتازه پستانش بردميده آن زنان دراهم او را حاضر كردند گفت غريم من عزه است آن زنان گفتند ويحك عزه جاريه صغيره است و او را آن مايه نيست كه بتواند حق ترا وفا نمايد و ترا كامياب بگرداند اين حق بر يكتن از ما فروگذار تا به زودى ادا كنيم كثير گفت من حق خود را از وى فروگذار نكنم اين بگفت و برفت بار ديگر بنزد ايشان آمد و اين اشعار بگفت
نظرت إليها نظرة و هي عاتق * على حين أن شبّت و بان نهودها
من الخافرات البيض ردّ جليها * إذا ما انقضت احدوثة لو نعيدها
جماعت نسوان گفتند همانا جز عزه هيچ مطلوبى ندارى و از ديدارش ديده برندارى پس عزه را نزد او حاضر ساختند و اين عزه در حسن و جمال و عقل و كمال نظير و همال نداشت و اغلب اشعار كثير درباره او است
عزه را چون پيرى دريافت روزى بر عبد الملك بن مروان درآمد عبد الملك گفت تو همانى كه كثير در حق تو فلان شعر را گفته و شعر را قرائت كرد كه عزه چون آتش تافته و ستاره درخشان است يعنى فعلا در تو از آن جمال تو چيزى نمودار نيست عزه گفت به خدا قسم در روز عشق و عاشقى بهتر و نيكوتر بودم از آتشى كه در شبى سرد برافروزند
گويند كثير را غلامى بود كه كار تجارت مىكرد عزه از آن غلام پاره كالاى سراى و اسباب خانه خريد و در اداى بها چندى بمماطله رفت آن غلام آن مشترى را كه رشك مشترى بود نمىشناخت روزى با او گفت به خدا قسم تو چنانى كه مولايم گفته
قضى كلّ ذي دين فوفّى غريمه * و عزّة ممطول معنى غريمها
عزه چون اين بشنيد شرمگين برفت زنى به آن غلام گفت آيا عزه را مىشناسى گفت لا و اللّه آن زن گفت به خدا قسم اين عزه بود كه با او اين مقال گفتى غلام گفت اكنون كه حال بر اين منوال است به خدا قسم كه هرگز چيزى از او طلب نكنم پس نزد كثير رفت و قصه را بازگفت كثير غلام را آزاد كرد و آنچه از مالالتجاره در دست او بود به او بخشيد و نيز در ناسخ گويد كه روزى عبد الملك با كثير گفت قدرى از داستان خود با عزه بگو