سپس گفت منم پادشاه جوان و سيد بزرگ و بزرگوار و كريم بخشنده .
در اين حال يكى از جوارى خاصّه او كه با وى معاشرت و مباشرت داشته در حضورش پديدار شد سليمان گفت بازگوى امير المؤمنين را بچه جمال و خصالى مىبينى گفت او را بهطورىكه نفس آرزو مىكند و چشم را فروغ مىرسد نگران هستم اما اگر اين قول شاعر نبود گفت شاعر چه گويد گفت مىگويد
أنت نعم المتاع لو كنت تبقي * غير أن لا بقاء للإنسان
ليس فيما بدا لنا منك شيء * علم اللّه غير أنّك فان
كنايت از اينكه تو با اين جمال دلآرا و ديدار ماهسيما و طراوت ديدار و حلاوت گفتار اگر بدست اجل گرفتار و بپاى حوادث به هلاكت و دمار نمىرسيدى متاعى خوب و لقمهء مطلوب بودى و ما جز خوبى و خوشى از تو نمىيافتيم اما افسوس كه اين چهرهء گلگون از تندباد حوادث سندروس و اين بدن نازنين به زيرزمين خوراك مار و مور خواهد شد .
بانوئى كه بر سر قبر شوهر گريان بود
در مستطرف مسطور است كه وقتى سليمان بن عبد الملك بصحرائى رو نهاد يزيد بن مهلب در خدمتش بود ناگاه در بيابان شام زنى را نگران شدند كه بر فراز گورى گريان و نالان است سليمان گويد در آن حال برقع از روى برگرفت گوئى آفتابى درخشان از زير سحاب نمودار گرديد ما در حسن و جمال او متحير و مبهوت و در وى نگران بوديم يزيد بن مهلب گفت يا امة اللّه هيچ ميل دارى كه امير المؤمنين را بشوهرى اختيار بنمائى آن زن با اندوه و چشم گريان بر ما نگريست و اين شعر قرائت كرد
فإن تسألاني عن هواى فانّه * يحول بهذا القبر يافيان
فإنّي لأستحييه و التّرب بيننا * كما كنت أستحييه و هو يراني
كنايه از اينكه هوا و ميل من اسير اين گور است و هماكنون كه خاك گور او را از من مستور داشته از وى شرم مىنمايم چنانچه در زمان زندگانيش در من نگران بود