مردم گمان كنند كه من چنانم كه او گفته حجاج قصد قتل او كرد ناچار نميرى فرار كرد و بعبد الملك پناه برد عبد الملك گفت اشعارى كه دربارهء زينب گفتهاى براى من بخوان چون اشعار را قرائت كرد عبد الملك بحجاج نوشت كه محمد بن عبد اللّه نميرى در پناه من است مبادا او را گزندى برسانى حجاج نميرى را بخواند و گفت آن اشعار كه در حق خواهر من زينب سرودهاى براى من بخوان نميرى گفت جز خير و خوبى بر زبان نراندهام گفت بايد بخوانى مترس در امانى از طرف امير المؤمنين پس گفت
تضوع مسكا بطن نعمان اذ مشت * به زينب في نسوة عطرات
حجاج گفت به خدا قسم دروغ گفتى زيرا زينب گاهى كه از منزل خود بيرون شد استعمال عطر ننمود سپس گفت تمامت اشعار خود را براى من قرائت كن پس گفت
مررن بفخّ رابحات عشية * يلبّين للرّحمن معتمرات
حجاج گفت راست گفتى چه زينب بسيار حج گذاشتى و روزها به روزه بسر بردى بالجمله چون تمامت اشعار را قرائت كرد چون به اين شعر رسيد
يخمّرن أطراف البنان من التقى * و يخرجن جنح اللّيل معتجرات
حجاج گفت براستى سخن كردى زينب بر همين اوصاف متصف بود يعنى كمال ستر و عفاف را دارا بود زينب ، و هنگامى كه حجاج زينب را با حرم خودش بجانب شام كوچ داد در بين راه قاطرى كه هودج زينب بر پشت او بود رم كرد و زينب را بر زمين زد چنان كه سينه و پهلوى او درهم شكست فورا درگذشت .
جاريه
جاريه سليمان بن عبد الملك ، مسعودى در مروج الذهب آورده است بنا بر نقل ناسخ در جلد باقريه كه اسحاق بن ابراهيم بن مروان گفت يك روز سليمان در زمان خلافتش جبهء نامدار بر تن بياراست و بدن را بعطر و گلاب خوشبو ساخت و اطراف عمامه فروهشت و عصاى خويش برگرفت و ساخته و آراسته بر منبر شد و بر خويشتن نگريست و بر خود بباليد و تمامت حشم و خدامش حاضر بودند پس خطبهاى كه خواست بفصاحت بياراست