داستان كند روشن كنيد يعنى سخن ايشان اعتماد نورزيد تا صدق و كذب آن معلوم شما شود به خدا آنچه از من در حضرتش معروض داشتهاند باطل است و من مردى معيل هستم و بيست و چهار تن زن را بايد نگاهدارى و نفقه بدهم و آنان جز من هيچكس را ندارند و اينك بر در سراى حاضرند ايشان را احضار فرماى چون وارد شدند حجاج به حال ايشان رقت كرد و آن جمله زوجه او و عمه و مادر و دختران او بودند و از ميانه يكتن از دخترهاى او مانند ماه شب چهارده پديدار شد حجاج با وى گفت ترا با وى چه نسبت است گفت دختر او هستم و به من گوش دار تا چه مىگويم آنگاه اين اشعار قرائت كرد
أ حجّاج لم لم تشهد مقام بناته * و عمّاته يندبنه الليل أجمعا
أ حجّاج لم تقتل به إن قتلته * ثمانا و عشرا و اثنين و أربعا
أ حجّاج من هذا يقوم مقامه * علينا فمهلا إن تزدنا فضعضعا
أ حجّاج إمّا أن تجود بنعمة * علينا و إما أن تقتلنا معا
حجاج چون حال ايشان بديد و سخنان ايشان شنيد رقّت كرد صورت حال را بعبد الملك مكتوب كرد و قصه آن دختر را شرح داد عبد الملك در پاسخ نوشت اگر حكايت چنين است كه مكتوب كردى او را بصله و جايزه بنواز و جاريه را نوازشى نيكو كن حجاج امتثال كرد .
زينب
خواهر حجاج بن يوسف ثقفى او را روى درخشان و موى عنبرفشان و خوى دلپذير و بوى چون مشك و عبير و اندام دلآرا و قامت سروآسا و بدن سيمين و ديدار نازنين بود كه هزاران خورشيدش بندهء ديدار و هزاران ناهيدش خريدار بازار بگفته ابو الفرج در جلد ششم اغانى در ذيل احوال محمد بن عبد اللّه بن نمير ثقفى گويد كه او شاعرى غزلگوى و از جمله شعراى دولت امويه او دل در هوى زينب باخته بود و سرى پرسودا و قلبى پرغوغا و در كمند مويش گرفتار و به بلاى غمزهاش دچار و در وصف و شمائل دلفريبش غزلها مىسرود چون آن اشعار گوشزد زينب شد سخت بگريست و گفت مىترسم