چند تن از ايشان را بكشت و مراجعت نمود . اما نيزه بر وى زده بودند كه از زحمت آن جراحت بر زمين افتاد و جان بجانآفرين سپرد در آن حال گروهى از حوالى آن منزلگاه بنصرت ما آمدند و آن سواران را پراكنده نمودند ريا چون عتبه را كشته ديد خود را از هودج پرتاب كرد به روى نعش عتبه و همى فرياد كشيد و ناله و عويل او سخت ما را منقلب كرد و ريا با سوز و گداز همى وا عتبتا گفت و اين اشعار بسرود
تصبّرت لا إنّي صبرت و إنّما * أعلّل نفسي إنّها بك لا حقه
و لو أنصفت روحي لكانت إلى الرّدى * أمامك من دون البريّة سابقه
فما أحد بعدي و بعدك منصف * خليلا و لا نفس لنفسي موافقه
آنگاه فريادى سخت بركشيد و جان سپرد آن منظره رقتبار سخت ما را تحت تأثير قرار داد كه اين جوان ناكام بناگهانى هدف تير اجل شد پس از گريه بسيار هر دو را در همانجا دفن كرديم .
عبد اللّه گويد پس از هفت سال عبورم بمدينه افتاد چون از مراسم زيارت فراغت حاصل كردم با خود گفتم بتربت عتبه گذرى بنمايم چون بنزد قبرش رسيدم درختى سبز بديدم كه پارچهاى سرخ و زرد و سبز بر آن آويخته بود از اهل آن منزل پرسيدم اين درخت را چه نام است گفتند ( شجرة العروسين ) پس يك روز و شب در كنار آن قبر بماندم و باز شدم و ديگر از آنجا عبور نكردم .
نگارنده گويد در جلد چهارم در حرف جيم مختصر اشارهاى به اين داستان شده است .
دختر عباد بن اسلم
ابن اثير در كامل وايشهى آوردند كه عبد الملك بن مروان بحجاج مكتوب كرد كه سر عباد بن اسلم بكرى را از تن جدا كرده بدرگاه ما بفرست حجاج او را احضار كرد و داستان را بازگفت عباد سخت بگريست و گفت ايّها الامير اگر امير المؤمنين غائب است تو حاضرى و خداوند متعال مىفرمايد
( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا )
اى كسانى كه بدين خدا گرويدهايد هروقت يكى از فاسقان در خدمت شما از خبرى