و لست ألذّ العيش حتى أراكم * و لو كنت في الفردوس أو جنّة الخلد
عبد اللّه گويد من با آن جوان تا صبحگهان به پند و اندرز و تسليت مشغول بودم ولى گفت هيهات هرگز از اين كار روى برنتابم و از اين انديشه بر كنار نشوم آنگاه او را گفتم اكنون برخيز تا به مسجد احزاب شويم سپس به مسجد احزاب فريضهء ظهر را كه بجا آورديم بناگاه جماعتى زنان را نمايان ديديم لكن آن جاريه با ايشان نبود آن زنان گفتند اى عتبه گمان تو در حق جاريه كه خواهان وصال تو بود چيست عتبه گفت مگر او را چه پيش آمده گفتند پدرش او را برداشت و به طرف سماوه كوچ نمود عبد اللّه گويد من نام آن دختر از زنان پرسيدم گفتند ريا دختر غطريف يسلمى است اين وقت عتبه آه آتشبار از دل بركشيد و از كمال غم و اندوه اين شعر بسرود :
خليلي ريا قد أجد بكورها * و سارت إلى أرض السّما و عيرها
خليلى قد غشيت من كثرة البكاء * فهل عند غيري عبرة أستعيرها
عبد اللّه گويد سخت دلم به حال او بسوخت گفتم اى عتبه نيك بدانكه من مالى فراوان براى پارهء اعمال خيريه حمل كردم از پاى ننشينم تا ترا به مقصود رسانم اكنون برخيز بمجلس انصار شويم چون بنزد ايشان آمديم پس از سلام و تحنيت گفتم اى گروه در حق عتبه و پدرش چه گوييد گفتند از بزرگان عرب هستند گفتم همانا عتبه به تير عشق و بلاى هوا دچار شده از شماها خواهانم كه با من بسماوه بياييد گفتند چنين كنيم پس بجملگى سوار شديم تا بمنازل بنى سليم رسيديم غطريف از وصول ما خبر يافت و باستقبال بشتافت و شرط تحيت بگذاشت گفتيم همانا مهمان تو هستيم از اين سخن مسرور شد غلامان خود را فرمود فرشها بگستردند و بالشها نهادند و شترها نحر كردند و گوسفندها بكشتند گفتيم از طعام و شراب تو نخوريم و نياشاميم تا حاجت ما را برآورده دارى گفت حاجت شما چيست گفتيم دوشيزهء خود ريا را براى عتبة بن خباب بن منذر كه با نسبى عالى و عنصرى كريم ممتاز است خطبه نمائيم گفت اى برادران ريا اختيار شوى با خود او است اكنون بنزد او شوم و شما را از آن خبر دهم پس با خشم و ستيز برخواست و برفت بنزد ريا ، ريا چون پدر را خشمگين ديد زبان شيرين برگشود و