تجهيز او تهيه كردم به تو بخشيدم آن جوان را با تمامت اسباب و اثاثيهاى كه از حلى و حلل براى او معين كرده بود برگرفت و شادكام بجانب اهل خويش به راه افتاد در عرض راه در منزلى فرود آمد با جاريه معانقه كردند و بخفتند صبح مردمان خواستند روى به راه نهند هر دو تن را مرده يافتند و سبب مرگ آنها هيچ معلوم نشد .
ريا
دختر غطريف سلمى است در كتاب اعلام الناس از عبد اللّه بن معمر قيسى حكايت كرده كه گفت سالى حج بيت اللّه الحرام نهادم پس از مناسك حج بمدينهء منوره آمدم شبى در روضهء منورهء رسول خدا مشغول عبادت بودم بناگاه ناله بلند و زارى سخت بشنيدم كه اشعارى دلخراش و جانگداز مىخواند كه خبر از قلب گداخته مىدهد من باثر ناله رفته جوانى ماهرو ديدم كه خط عارضش ندميده لكن اشگ خونين ديدارش را جراحت رسانيده و هر دو گونه گلگونش را رنگ طبرخون بخشيده او را تحيّت گفتم و پرسيدم از كدام قبيلهاى گفت اى مرد تو كيستى آيا ترا حاجتى است گفتم در اين روضه منوره جاى داشتم ناگاه صوت جانسوز تو مرا به اينجا كشانيد جان من فداى تو باد بازگوى اين حال چيست ؟ گفت بنشين من نشستم گفت من عتبة بن خباب بن منذر بن جموح انصارى هستم روزى به مسجد احزاب شدم و به نماز و نياز ايستادم چون فارغ شدم ناگاه جماعتى زنان چون ماه فروزان نمايان شدند و در ميان ايشان دختركى بديعة الجمال با ملاحت ديدار نمودار شد و نزد من ايستاد و گفت اى عتبه چه گويى در وصال آنكس كه خواهان وصال تو است اين بگفت و برفت بعد از آن خبرى از وى نشنيدم و اثرى نديدم با كمال پريشانى حواس و اندوه دل و انقلاب خاطر از هر مكانى بمكانى انتقال مىدهم و ياد از آن حسن و جمال مىكنم چون اين كلمات را بگذاشت فرياد بركشيد و بىهوش بر زمين افتاد و رنگ او زرد شد آنگاه اين اشعار بسرود :
أراكم بقلبي من بلاد بعيدة * تراكم تروني في القلوب على البعد
فؤادي و طرفي يأسفان عليكم * و عندكم روحي و ذكركم عندي