ابكار بحضرتند روان دارم و صفتش برنگارم
اما كنيز اول جاريه است كشيدهگردن و بزرگسرين و سياهچشم و سرخروى با دو پستان نورسته و رانهاى فربه درهم پيوسته گويا طلائى است كه با سيم سفيد در هم آميخته و بهاى اين جاريه بسى هزار درهم رسيد و اما كنيز دوم همانا جاريه است در حسن و كمال و اعتدال قامت و نهايت جمال شفاى هر بيمارى را حلاوت گفتارش دواى شافى و چاره هر گرفتار را ملاحت مقالش درمانى وافى بهاى آن گوهر بىهمتا شصت هزار درهم است و اما كنيز سوم جاريه است با اندامى دلآرا و لطيف و ديدارى دلاويز و مليح و بدنى نرم و خوئى گرم و خلقى خوش اگر اندك يابد سپاس گذارد و با شوى خود در مجارى ايام بمساعدت روزگار سپارد و در ميدان حسن و جمال از ماه آسمان خراج ستاند و دو چشم دلربايش از آهوى خطا باج ربايد بهاى اين غزال بىمثال هشتاد هزار درهم باشد پس نامه را دربپيچيد و خاتم برنهاد و كنيزفروشان را بخواند و گفت با اين جوارى برويد شام نزد امير المؤمنين عبد الملك يك نفر از ايشان گفت ايد اللّه الامير من مردى سالخورده هستم و نيروى سفر كردن ندارم پسرم را مىفرستم حجاج قبول كرد آن جماعت روى به راه نهادند چون در يكى از منازل فرود آمدند تا چندى بياسايند و آن سه ماهپاره از يكطرفى بخواب رفتند ناگاه بادى وزيدن گرفت و جامه از شكم يكى از كنيزان برگرفت پسر نخاس كه جمالى دلفريب داشت بر وى نظر افتاد و بساعت تير عشقش بر ديده و ديدار خزيد و بلاى هوايش را از دلوجان پذيرفتار گرديد بىخبر از ياران جانب يار گرفت و در طلب تيمار بكوى دلدار شد و آن جاريه را مكتوم نام بود آن جوان به خواندن اين شعر شروع نمود
أ مكتوم عيني لا تملّ من البكاء * و قلبي بأسهام الأسى يترشّق
أ مكتوم كم من عاشق قتل الهوى * و قلبي رهين كيف لا اتعشّق
از اين دو شعر بىتابى خود را در عشق آن گوهر ناياب باز نمود و هلاك خود را از تير و سهام عاشقى اشارت فرمود چون مكتوم اين حال را معلوم ساخت اين شعر در جواب گفت .