لو كان حقّا ما تقول لزرتنا * ليلا إذا هجعت عيون الحسد
كنايت از اينكه اگر در طريقت عشق موافق و در سخن خويش صادقى شبهنگام چون چشم حاسدان و ديدهء رقيبان خواب فروگيرد به زيارت ما بشتاب و معشوقه خويش را بكاميابى درياب چون سياهى شب دامن بگسترد آن جوان بطلب محبوب رفت او را بانتظار قدوم خويش بر پاى ديد پس او را در بغل كشيد و همىخواست به آن نگار بجانبى فرار كند اصحاب و ياران بفطانت آن حالت بدانستند او را گرفتند و بند آهنين بر وى نهادند و اسيرا او را بشام بردند كنيزفروشان سه جاريه را بمحضر - عبد الملك آوردند و نامه حجاج را تسليم دادند عبد الملك اوصاف ايشان را بخواند دو تن را با آن صفت و شمايل مماثل ديد لكن جاريه سوميرا ديگرگونه يافت و با اوصاف حجاج يكسان نشناخت با كنيزفروشان گفت چيست اين جاريه را كه مطابق صفتى كه حجاج كرده يكسان نيست رخساره گلگونش زردى گرفته و بدن سيمگونش لاغر و ضعيف مىنمايد گفتند يا امير المؤمنين ما را امان ده تا واقع مطلب را بعرض برسانيم عبد الملك گفت راست بگوئيد در امانيد اين وقت رفتند و آن جوان را با زنجير گران آوردند چون او را در حضور عبد الملك درآوردند از بيم سؤال و نكال عذاب بگريست و اين شعر بگفت
أمير المؤمنين أتيت رغما * و قد شدّت إلى عنقي يديا
مقرّا بالقبيح و سوء فعلي * و لست بما رميت به بريّا
فإن تقتل ففوق القتل ذنبي * و إن تعفوا فمن جود علينا
آن جوان در اين اشعار از عجز و بيچارگى و گرفتارى بعشق و خيانت در امانت اشارت كرده و بيان كرده كه اگر مرا بهزار عقوبت بقتل برسانى مستوجب اين و بيش ازينم و اگر بگذشت و اغماض بگذرى محض بخشايش و جودى است كه بر ما فرموده باشى عبد الملك گفت اى جوان چه چيز ترا بر اين مبادرت جسارت داد آيا ما را خفيف شمردى يا در عشق جاريه اين باديه سپردى گفت بسر و قدر رفيع تو يا امير المؤمنين جز عشق جاريه چيز ديگر در نظر نداشتم عبد الملك گفت اين جاريه با آنچه در