ديد ديگربار بىاختيار شد و بفرمود گورش شكافتند و مردارش بيرون آورند و در آن كربت و مصيبت مسلول شد و پس از چند روز درگذشت .
و در روضة الصفا در ترجمه يزيد بن عبد الملك گويد سبب مرگ يزيد بن عبد الملك اين بود كه يزيد دانههاى انگور بجانب آن كنيزك ( يعنى حبابه ) مىانداخت او به دهان مىگرفت ناگاه دانهاى در حلق او بماند بسيار بسرفيد و به مرض موت گرفتار آمده درگذشت و يزيد يك هفته آن مرده را نگاه داشت با وى چند نوبت مباشرت كرد و بعد از يك هفته چون خواص و مقربان زبان بملامت وى گشادند رخصت داد تا او را دفن كردند يزيد متأسف و اندوهناك به منزل خود مراجعت نمود هفت روز با هيچكس سخن نگفت و همان چند روز از غايت غم و الم بيمار شده وفات يافت .
نگارنده گويد تف بر آن جماعتى كه اين اولاد زنا را اولى الامر و امير المؤمنين و خليفههاى پيغمبر دانند .
داستان سه جاريه
ابشهى در مستطرف از محمد بن واسع حديث كرده كه عبد الملك بن مروان به - حجاج بن يوسف نوشت اما بعد چون به اين مكتوب واقف شدى سه تن دوشيزه كه در نهايت حسن و جمال باشند بسوى من بفرست و صفت هريك را با قيمت او براى من بنويس حجاج چون نامه را قرائت كرد كنيزفروشان را خواست و آنها را از مطلب آگاه كرد و فرمان داد كه باقصى بلاد سفر كنيد تا مطلوب را بدست بياوريد و پول زياد به آنها براى خرجى راه بداد آن جماعت برفتند از شهرى بشهرى و از ديارى بديارى و اقليمى باقليمى تا اينكه مطلوب را بدست آوردند با سه تن دوشيزه مولده كه در حسن و ملاحت و رشاقت و فصاحت نظير و بدلى نداشتند به خدمت حجاج مراجعت نمودند و حجاج بهر يك از ايشان بدقت نگران شد و قيمتش را بسنجيد و معلوم ساخت كه ايشان از هرچه گويند بيشتر قيمت دارند و آنچه در بهاى هر سه تن رفت قيمت يكتن نيست آنگاه نامه بعبد الملك نوشت و صورت حال را شرح داد كه فرمان كرده بودى سه تن جوارى مولدات