تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
و ايمان آن‌كس كه مرا در عشق تو ملامت كند بلعنت و نكوهش دچار باد و نيز حكايت كرده‌اند كه يك روز حبابه در خدمت يزيد تغنى همىنمود يزيد را از هر سو طرب فروگرفت با حبابه گفت هيچ از من طربناك‌ترى ديده باشى گفتا آرى آن مولاى من كه مرا از وى خريدى يزيد را از اين سخن خشم فروگرفت بنوشت تا او را مقيدا به دو روانه دارند چون بدربارش حاضر كردند فرمان كرد تا در مجلسش درآورند پس آن مرد را بياوردند و در بند و زنجيرش بازداشتند يزيد حبابه را گفت تا بىخبر تغنى كرد آن مرد چون آن سرود بشنيد با بند و زنجير برجست چنان كه خويشتن را بر شمع افروخته بيفكند و ريش او بسوخت و همى ضجه بركشيد اى فرزندان زنا آتش مرا فروگرفت از اين حال يزيد بسيار بخنديد و گفت بجان خودم اين مرد از تمامت مردان طربناك‌تر باشد سپس زنجير را از وى برگرفتند و هزار دينارش عطا كردند بالجمله يزيد بن عبد الملك به كلى از ملك و مملكت بىخبر و غافل ماند كه هركس هرچه خواستى كردى جهان را ظلم و ستم فروگرفت و مردمان را روز روشن چون شب تار گشت و يزيد از فروغ ديدار حبابه و تأثير بادهء نار شب تار براى او روز روشن بود و يك ساعت ديدار حبابه را با ملك جهان برابر داشتى در نزد او خوشى جهان در راندن كام و برداشتن جام بود چندانكه برادرش مسلمة بن عبد الملك او را نصيحت كرد سودى نداشت تا اينكه حبابه رنجور شد و روان يزيد در چنگ غم و اندوه مزدور گشت چند روز در كنار يار بزيست و با مردمان روى ننمود و روز به روز رنج حبابه بسيار و شكنج يزيد بيشمار و در آن بيمارى حبابه درگذشت و يزيد چندان از مفارقت يار نازنين اندوهگين گرديد كه رود خون از چهره روان گردانيد و رخصت سپردن به خاك را نمىداد چندانكه بدن دلدار بوى مردار گرفت مردم سخت يزيد را ملامت و سرزنش كردند ناچار دل از آن مردار برگرفت و او را دفن كردند . اين قصه را ابن اثير و دميرى و صاحب اخبار الدول و صاحب روضة الصفا و حبيب السير باندك تفاوتى نقل كردند : و بگفته ناسخ ص 457 در جلد اول با قريه يزيد آن چهرهء تابناك را در خاك
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 120 | شيخ ذبيح الله محلاتى