و آوازش بشنو عبد الرحمن راضى شد مولايش گفت ترا در جايى مىنشانم كه او را نبينى و صوت او را بشنوى پس عبد الرحمن را به خانه آورد عبد الرحمن از آن صوت از هوش برفت مولايش چون عبد الرحمن را چنين بديد سلامه را بر وى درآورد عبد الرحمن را دل از دست بشد و دلدار نيز دل به دو سپرد چه عبد الرحمن جوانى جميل و تازهنهال و بىعديل بود ولى عبد الرحمن دل از وى بركند و بعبادت خود معاودت نمود اين بود وجه تسميهاش بسلامة القس
مداينى گويد چهار صفت در سلامه بود كه در هيچ زنى نبود خوبى روى و جمال و حسن صوت و نواى و نيكى اشعار خودش و خوبى اشعارى كه به آن تغنى مىنمود
حبابه مدنيه
معشوقه و مغنيه يزيد بن عبد الملك حبابه بتخفيف حاء مهمله بر وزن ملامه از مولدات مدينه اين زن شهرت جهانى داشت مردى از اهل مدينه كه او را ابن رمانه يا ابن منا مىگفتند مالك او بود او را آموزگار بود چندانكه گوهر وجودش را بصنوف كمال جلوهگر ساخت و اين حبابه سخن شيرين و نمكين و خورشيدروى و مشكينموى و ناهيد سرود و خوشآواز و ظرافتانباز و خوشنواز و عود پرواز بود از خوانندگان نامدار روزگار كاملا شوخى و دلبرى را آموخته حسن سرود را با حسن وجه با حسن چهره انباز داشتى ملاحت صورت و ظرافت سيرت را بهم پيوند ساختى اين وقت كه ايوان حسن و جمال و صورت و كمال را سلطان گرديد در ميدان دلربائى و جانفزائى بلندآواز شد و دلهاى نزار را بر ديده بيمار گرفتار و جانهاى پرشرار را بر چشمهاى پرخمار دچار ساخت ابتدا نامش عاليه بود چون يزيد بن عبد الملك او را بخريد و شيفته و فريفته او شد او را حبابه نام نهاد و يكباره روى بعيش و عشرت نهاد و از امور خلافت و سلطنت روى بپرداخت و اهل و اقربا و نزديكان خود را قدغن كرد كه در اين باب در حضرتش سخن نرانند چندان كه روز جمعه براى نماز جمعه مهيا شد چون سرود حبابه بشنيد ترك نماز جمعه كرد گفت مسلمه را بگوئيد با مردم نماز بگذارد و با حبابه گفت اى جان جانان و اى بلاى دين