زندانيان بگذاشت و چادر خود را بدان كنيزك داد و گفت چادر بپوش و برو و اگر زندانبان پرسيد كه طعام بمحبوسان دادى بگو دادم .
پس آن كنيزك چادر بر سر كرد و طبق تهى برگرفت و بيرون آمد و بهسلامت به خانه رفت روز ديگر حاجب به خدمت سلطان قصه را عرضه داشت كه دوش فلان كنيزك را با نامحرمى در باغ گرفتهام و بزندان سپردهام پادشاه گفت آن جوان را با آن كنيزك حاضر بنمائيد چون آوردند پادشاه بانگ بر او زد جوان گفت سلطان سلامت باد جرم اين زن بود كه مرا رنجه مىداشت كه بباغ پادشاه رويم و تماشا كنيم من هرچند او را مىگفتم كه در باغ پادشاه رفتن مصلحت نباشد سخن نشنيد تاكنون بغضب پادشاه گرفتار شديم چون تفحص كردند ديدند كنيزك پادشاه نيست بلكه زن خود او است ملك رنجيده فرمان داد حاجب را در برابر خلايق هزار تازيانه بزنند و گفتند اين جزاى كسى كه حرم خداوند خود را بغلط بدنام كند و از جوان عذرها خواست و گفت باغ از آن شما است هروقت خواستيد به تماشا رويد براى شما مانعى نيست .
سلامة القس
جاريهء يزيد بن عبد الملك اين زن شهرت جهانى داشت اين جاريه از سهيل بن عبد الرحمن بن عوف زهرى بود در جلد اول متعلق باحوالات امام باقر عليه السّلام از مجلدات ناسخ ص 454 حكايات بسيار از اين جاريه نقل كرد .
از آن جمله گويد يزيد بن عبد الملك او را بسيصد هزار دينار بخريد و چون به مصاحبتش نايل گرديد در روى و مويش واله و دلش اسير كمندش گرديد و وجه تسميهاش بسلامة به تشديد لام القس اين بود كه عبد الرحمن بن عبد اللّه بن ابى عماره كه در عبادت و فقاهت و كثرت طاعت او را قس مىگفتهاند چه قس و قسيس مهتر ترسايان را گويند چنان افتاد كه روزى از سراى مولاى سلامه عبورش افتاد سرود و غناى سلامه را بشنيد چنان آن صوت و سرور خوشنوا بود كه پايبند عبد الرحمن شد بايستاد و به آن سرود گوش فراداد مولاى سلامه گفت اى عبد الرحمن اگر خواهى دراى و اين آفتاب را بنگر