و بين جوانحي كبد * أحسّ بها إذا احترقت
و حقّك يأمنّي قلبي * يمينا بالّذي عشقت
و لو قطّعتها قطعا * عن الأحباب ما افترقت
رشيد چون اين ابيات بشنيد صندوق را بر زمين نهاد و در او را باز كرد زنى را ديد كه هر دو دست و پاى او را قطع كردند و دو طفل شيرخوار با او است گفت اى زن گناه تو چه بوده كه دست و پاى ترا بريدند گفت اى مرد چيزى كه به كار تو نيايد از او سؤال منما .
رشيد دانست كه آن زن مظلومه است با خود گفت كه هرگز او را به دريا نيندازم و خود را مستوجب عذاب نگردانم پس او را در زير درختى جاى داد و صندوق را پر از رمل كرده به دريا انداخت و از پى كار خود رفت زاهده در زير درخت استراحت كرده چشمه آبى در آنجا بود تجديد وضو نمود مشغول عبادت گرديد اتفاقا هيزمكشى براى جمع هيزم بنزديك آن درخت آمده زاهده را با آن دو پسر ديد پرسيد اى زن چه گناه كردهاى كه دست و پاى ترا بريدهاند و در اين صحرا ترا انداختهاند زاهده فرمود ( هذا ما كتب اللّه علىّ و قضاء اللّه السابق فى حكمه ) شما بگو بدانم كيستى و در اينجا براى چه آمدى آن مرد گفت من هيزمكش باشم و براى جمع هيزم بدين صحرا آمدهام نور جمال تو دليل راه من گرديد كه تا به زير اين درخت آمدم زاهده گفت اگر هيزم به شهر ببرى بار هيزم خود را به چند مىفروشى گفت بسه درهم زاهده انگشترى از طلا بهمراه خود داشت آن را بهيزمكش داد گفت اين را بگير و مرا با فرزندانم بدين شهر برسان و اين نفعش براى تو بيشتر است هيزمكش خوشحال شده گفت در ميان اين شهر كسى را مىشناسى زاهده فرمود تا به حال داخل اين شهر نشدم و كسى را نمىشناسم مرا ببر در مسجدى كه مهجور و خراب است در آنجا پياده كن هيزمكش زاهده را با دو بچه او آورده و بر در مسجد خرابه آنها را پياده نمود زاهده با دو بچه خود در آن مسجد خرابه منزل گرفتند .
اتفاقا شخصى از در مسجد عبور كرد صداى طفلى به گوش او رسيد تعجّب كرد با خود گفت اين مسجدى كه مهجور از ولايت دور كسى در او منزل نمىكند براى تحقيق حال داخل مسجد شد زاهده را با دو طفل او ديد بر آنها ترحم كرده به خانه آمد طبقى