نياز بدرگاه بىنياز كردم و به تضرع و ابتهال درآمدم و نمىتوانستم كه چشم برهم گذارم و مىگفتم اى پروردگار من تو مىدانى پنهان و آشكار مرا از فضل تو چنان اميدوارم كه مرا مفتضح و رسوا ننمائى يك راهى فرجى براى من بنمائى ناگاه يكى در بزد گفتم كيست گفت يكى از احباب در بگشادم ديدم مردى با چهار غلام و شمعى مرا گفت اى استاد اذن دخول مىدهى گفتم داخل شو چون داخل شد گفتم تو كيستى گفت احمد بن مثنى باشم امشب بخواب ديدم كه هاتفى مرا آواز داد كه پنج بدره بر دارو پيش سرى سقطى برو و نفس او را به آن بدرهها خوش كن تا تحفه را بخرد كه ما را با تحفه عنايتى است چون شنيدم سجدهء شكر كردم بدانچه خداى تعالى مرا داد از نعمت پس بنشستم و انتظار صبح مىبردم چون نماز صبح بگذارد با احمد بن مثنى راه بيمارستان را پيش گرفتيم چون وارد شديم صاحب بيمارستان بچب و راست مىنگريست چون مرا ديد گفت مرحبا دراى بهدرستى كه تحفه را نزد خداى تعالى قرب و اعتبارى هست كه دوش هاتفى به من آواز داد و گفت :
اينها منا مال * ليس تخلو من نوال
قربت ثم ترقت * و علت في كل حال
چون تحفه ما را ديد آب در چشم بگردانيد و با خداى تعالى در مناجات مىگفت مرا در ميان خلق مشهور گردانيدى در اين وقت كه نشسته بوديم صاحب تحفه بيامد با چشم گريان گفتم گريه مكن كه آنچه تو گفتى آوردم به پنج هزار سود گفت لا و اللّه گفتم بده هزار سود گفت لا و اللّه گفتم به مثل بهائى كه خريدى يعنى دو مقابل گفت لا و اللّه اگر همه دنيا به من دهى قبول نكنم من او را در راه خدا آزاد كردم خالصا لوجه اللّه گفتم قصه چيست گفت اى استاد دوش مرا توبيخ كردند ترا گواه مىگيرم كه از همهء مال خود بيرون آمدم و بسوى خداوند گريختم و گفت اللهم كن لى بالسعة كفيلا و بالرزق جميلا اين وقت ابن المثنى بگريه درآمد گفتم چرا گريه مىكنى گفت همانا موفق نشدم كه اين وجه را بدهم ترا گواه گرفتم كه آنچه دارائى من باشد صدقه است خالصا للّه سبحانه من گفتم آيا تا چند بزرك است بركات اين تحفه بر همه بعد از آن تحفه