در بند محكم بسته بودند چون مرا ديد چشمها پرآب كرد و شعرى چند بخواند صاحب بيمارستان را گفتم اين كيست گفت كنيزكى است ديوانه شده است خواجه وى او را بند كرده شايد باصلاح آيد كنيز چون سخن صاحب بيمارستان را شنيد گريه در گلوى او گره شد بعد از آن اين ابيات قرائت كرد :
معشر الناس ما جننت و لكن * انا سكرانة و قلبى صاحى
أغللتم يدى و لم آت ذنبا * غير جهدى فى حبه افتضاحى
انا مفتونة بحب حبيب * لست ابغى من بابه من براح
فصلاحى الذى زعمتم فسادى * و فساد الذى زعمتم صلاحى
يعنى اى مردم من ديوانه نشدم و لكن مست لقاى پروردگار خود مىباشم قلب من هوشيار است آيا دست و پاى مرا در بند مىكنيد و حال آنكه گناهى از من صادر نشده است غير اينكه مستغرق شدن من در محبت حبيبم مرا رسوا كرده من دلباختهء محبوب خود هستم طلبكار ديگرى نخواهم و از اين در بجاى ديگر نخواهم رفت اين است صلاح و مصلحت من كه شما گمان كردهايد من فاسد شدهام و حال آنكه آنچه را شما موجب صلاح من مىدانيد همان موجب فساد من است .
سرى گفت سخن وى مرا بسوخت و باندوه و گريه درآورد گفتم ترا اينجا كه حبس كرده گفت اى سرى حاسدان باهم يارى كردند بعد از آن شهقهاى بزد كه من گمان كردم روح از بدنش مفارقت كرد بعد از آن به هوش آمد و بيتى چند مناسب حال خود بخواند من صاحب بيمارستان را گفتم وى را رها كن او هم امتثال كرده بند از او برداشت او را گفتم برو هرجا كه مىخواهى گفت اى سرى بكجا روم و مرا جاى رفتن نيست آنكه حبيب دل من است مرا مملوك بعضى از مماليك خود فرموده اگر مالك من راضى بشود بروم و الا بايستى صبر كنم گفتم و اللّه وى از من عاقلتر است ناگاه خواجه وى به بيمارستان درآمد و صاحب بيمارستان را گفت تحفه كجا است گفت در اندرون است و شيخ سرى پيش او است چون اين بشنيد خرم شد و وارد حجره گرديد و سلام كرد و مرا تعظيم بسيار نمود گفتم اين كنيزك از من اولاتر است به تعظيم سبب چيست كه