و از سياست اين بانو يكى آنكه چون شوهرش ملكشاه فوت شد در نيمه شوال سنه 485 مرك او را مخفى كرد كه مبادا پسر بزرك ملكشاه ابن زبيده كه صلاحيت تخت و تاج ندارد متصدى امر سلطنت بشود پس حركت كرد بجانب بغداد و جنازه ملكشاه با او بود .
در آن حال اموال بسيارى بين امراء تقسيم كرد و وادار نمود تا پسرش محمود را بر سرير ملك نشانيدند پس از آن لشكرى فراهم كرد و به جنگ بركيارق رفته و اصفهان را محاصره نمود در قصهء طولانى و از او آثار بسيارى در دائره كيتى باقى ماند از بناء مساجد و مدارس و مستشفيات در جميع انحاء مملكت خود الى ان توفيت ( منقول از مجلهء فتاة الشرق ) .
حرف ثا خالى است
ثويبه آزادكردهء ابو لهب ( مامقانى )
حرف الجيم
جارية مخزومية
در كتابنامهء دانشوران در ترجمهء ذو النون مصرى گويد كه از ذو النون مصرى حكايت كردند كه گفت من بعزم حج از مصر حركت كردم در يكى از بوادى تشنگى بر من غالب شد قبيله بنى مخزوم چون نزديك بود خود را بدان مكان رسانيدم تا رفع تشنگى نموده لحظهاى آسايش نمايم در آن حال بخيمهاى عبورم افتاد دختركى ديدم زيباصورت تنها نشسته و بعضى اشعار مىخواند من از سن آن دختر و خواندن آن اشعار بلند كه با حال او مناسب بود تعجب كردم پس نزديك رفته گفتم مگر ترا حيائى نيست كه با بودن اجنبى اينگونه اشعار مىخوانى روى به من كرده گفت :
انى شربت من كأس الحب مسروة * فاصبحت فى حب مولاى مخموره