تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
وى را محبوس كردى گفت از چيزهاى بسيار كه مىگويد عقل وى رفته است نه مىخورد و نه مىآشامد و نه مىخوابد و مرا نمىگذارد كه خواب كنم بسيار فكر و بسيار گريه مىكند و حال آنكه تمام بضاعت من او است او را خريدم به همه مال خود به بيست هزار درهم و اميد نفع به آن بسته بودم كه مثل بهاى وى از او سود كنم از جهت كمالى كه در صنعت خود دارد گفتم صنعت او چيست گفت مطربه است گفتم چندگاهست كه اين زحمت بوى رسيده است گفت يك سال گفتم ابتداى آنچه بود گفت عود در كنار داشت و تغنى به اين ابيات مىكرد :
و حقك لانقضت الدهر عهدا * و لا كدرت بعد الصفو ودا ملأت جوانحي و القلب و جدا * اراك تركتنى فى الناس عبدا
يعنى قسم بذات پاك تو كه در تمام عمر خود عهد نشكستم و محبت خود را كه باصفا است آلودهء بانحراف ننمودم اى خداى من پر كردى جوانح و قلب مرا از حب خويش و مىبينم كه مرا واگذاردى در ميان مردم و من بنده بيچاره باشم . ) بعد از آن برخواست و عود بشكست و بگريه درآمد ما او را بمحبت كسى متهم داشتيم و روشن شد كه از او اثرى نبود از وى پرسيدم كه حال تو چون است با دل خسته و زبان شكسته گفت :
خاطبنى الحق من جنانى * و كان وعظى على لسانى قربنى منه بعد بعد * و خصّنى اللّه و اصطفانى اجبت لما دعيت طوعا * ملبيا للذى دعانى و خفت مما جنيت قدما * فوقع الحب بالانى
بعد از آن صاحب كنيزك را گفتم بهاى او بر من است و زياده نيز مىدهم آواز برداشت صاحب كنيز و گفت وا فقراه از كجا ترابهاى او ميسر مىشود تو مرد درويشى باشى وى را گفتم تو تعجيل مكن و هم اينجا باش تا من بهاى او را بياورم بعد از آن با چشم گريان و دل بريان از بيمارستان بيرون آمدم و به خدا قسم كه از بهاى كنيز نه يك درهم و نه يك دينار داشتم در بحر تفكر و تحير فرورفته بودم و شب كه بر سر دست آمد روى