و طبقاتهم و من شاگردى از شاگردان او هستم اگر اجازه بفرمائى فردا شب او را بحضور بياورم گفت ترا كفايت نكرد سه شب كه مىخواهى طفلى هم بياورى گفتم يا سيدتى بسته به نظر شما است اگر مكروه مىدارى نمىآيد گفت اين وصف كه تو از او مىنمائى باكى نيست فردا شب او را با خود بياور تا او را بشناسيم چون شب بأتمّ سرور بسر آمد و من به خانه مراجعت كردم طولى نكشيد كه فراشان و شرطه و ملازمان مامون آمدند و گفتند اجابت كن امير المؤمنين را و مهياى عقوبت باش چون مرا بنزد مامون آوردند و چشم او بر من افتاد او را در نهايت غضب ديدم گفت يا اسحاق أ خروج عن الطاعة گفتم نه يا امير المؤمنين مرا قصهاى باشد كه در خلوت با شما بايد بگويم اين وقت فرمان داد كه هركه در مجلس بود بيرون فرستاد من از اول اين سه شب را قصه او را تا به آخر براى مامون شرح دادم كه كجا رفتم و چه ديدم و چه گفتم و چه شنيدم مامون گفت يا اسحاق مىدانى چه مىگوئى گفتم و اللّه يا امير المؤمنين قصه چنان است كه بعرض رسانيدم مامون گفت كجا از براى من ميسر مىشود كه مشاهده بنمايم گفتم دلخوش دار كه من مىدانستم كه چون عصيان امر شما كردم ناچار بايد قصه را بگويم براى شما و از من مطالبه مكان او خواهى كرد فلذا از آن دختر اجازه گرفتم كه امشب به منزل او برويم گفت احسنت بسيار خوب كارى كردى اگر غير از اين بود از عقوبت من مأمون نبودى گفتم الحمد للّه على السلامة پس برخواستيم و بمجلس عشرت خود رفتيم و مأمون همىگفت يا اسحاق براى من شرح آن مجلس را بيان كن آن روز را بمذاكرهء آن مجلس بپايان رسانيديم چون شب بر سردست آمد مامون بىقرارى مىكرد و همىگفت ويحك يا اسحاق هنوز وقت نرسيده است گفتم مقدارى صبر كن چون وقت بر سردست آمد با مامون منكرا به آن كوچه وارد شديم ديديم دو زنبيل معلق هست در آنها نشستيم و مامون را گفتم نخوت خلافت را از سر بدر كن بايد مرا در آن مجلس همانند تابع باشى گفت يا اسحاق اگر از من تغنى بخواهد چه جواب گويم گفتم آسودهخاطر باش كه من ترا كفايت كنم بالاخره وارد مجلس شديم و مامون از ظرافت و حسن ترتيب و اوضاع خانه و فرش و آلات و ادوات مبهوت شده بود و در بحر تعجب فرورفته در آن حال جوارى
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 89
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٨٩