است انشاءالله اكنون بگو از اهل كجا هستى گفتم بغداد گفت از چه قبيله مىباشى گفتم از اوساط مردم بازارى گفت شغل تو چيست گفتم مردى هستم بزاز گفت آيا از ادبيات و اشعار چيزى آموختهاى گفتم بسيار قليل گفت چيزى روايت كن گفتم يا سيدتى مرا وحشت و خوف فروگرفته بر من منت بگذاريد و شما ابتدا بفرمائيد تا قلب من ساكن گردد تبسم نمود گفت بجان خودم راست گفتى پس قصيدهاى براى من قرائت كرد و گفت اين اشعار فلان شاعر است كه در فلان زمان براى فلان ملك انشا كرده است و من از فصاحت او در بحر تعجب فرو رفتم و همى گوش مىدادم گويا در يك خواب سنگينى هستم نمىدانستم كه از كدام حال او تعجب من زيادتر است از لطافت گفتار يا كثرت حفظ او و ضبط اشعار يا غزارت علم او بادبيات نحو و لغات غريبه و معرفت او باوزان شعر چون مقدارى از صنوف اشعار انشاد كرد گفت گمان مىكنم كه وحشت و دهشت تو ساكن شده باشد اكنون براى ما مقدارى از آن اشعار كه مىدانى قرائت كن و تغنى بنما من شروع كردم پارهاى از اشعار قرائت كردم ديدم او را نشاطى رخ داد گفت بسيار عجيب است كه در ميان عوام تجار همانند اديبى مثل تو پيدا مىشود از كجا اين تحصيل كردهاى گفتم همسايهاى داشتم هرگاه كه از كار تجارت فارغ مىشدم بنزد او مىرفتم و با او مانوس مىشدم ازاينجهت چيزى از او آموختم آنگاه مطالبى از من راجع بصنوف اشعار و اخبار شعراى زمان جاهليت و اسلام پرسش كرد كالمختبر و المتعلم چون جواب شافى كافى شنيد بسيار تعجب كرد گفت گمان نمىكردم كه در ميان مردم بازارى چنين اديبى پيدا بشود مرحبا استاد هستى پس فرمان داد سفرهء طعام چيدند و من نظر مىكردم بر انواع و غرائب طعامها و لطائف انواع موائدها و از يك طرف غنيمت مىشمردم از آنچه مىديدم از حسن ادب و ظرافت آن پرىرخسار و از آن بريانها و طعامها در نزد من همىگذارد و چون از صرف طعام فارغ شديم و دست شستيم فرمان داد تا از اصناف و انواع گلها و رياحينها در وسط مجلس حاضر نمودند و بساط شراب گستردند و ساقيان سيمينتن كاسات عقار را سرشار كردند پس از آن آن دختر روى به من كرد گفت اكنون وقت آن است كه مذاكرهء اخبار و ايام
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 86
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٨٦