تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
ناس و اشعار آبدار از آن قسمت‌هائى كه طرب‌انگيز است و فرحت‌خيز من گفتم حقيقة بجان خودم قسم است كه راست گفتى پس چندانكه درخور آن مجلس بود از اشعار و اخبار ملوك بيان كردم تا اينكه او را نشاطى و سرورى دست داد گفت به خدا قسم احاديثى براى من آوردى كه آنها را نمىگويند مگر در نزد ملوك و خلفا حقيقه قريحهء عجيبى دارى مرد بازارى از صنف تجار چنين اهل اطلاع و فضل و متبحّر بوده باشد همانا از عجائب و نوادر است به خدا قسم اگر يك خصلت ديگر در تو بود با اين صورت زيبا و وجه مليح بر اسحاق بن ابراهيم مقدم بودى چون اسم خود را تغيير داده بودم گفتم يا سيدتى آن خصلت كدام است گفت ترنم در غنا گفتم يا سيدتى چندانكه در طلب او بيرون آمدم چيزى نيافتم و نتوانستم بياموزم اگر شما بر من منت گذاريد و عيش ما را تكميل بفرمائيد و تغنى كنيد در آن حال جاريه‌اى را ندا كرد كه بياور براى من عود را چون مشغول شد من گمان كردم خانه دور سر من چرخ مىخورد گفتم يا سيدتى و اللّه لقد جمع اللّه لك خلال الفضل و حباك بالكمال الرائع و العقل الزائد و الاخلاق المرضية و الافعال السنيّه گفت مىدانى اين صوت كيست من تجاهل كردم گفت صوت اسحاق بن ابراهيم است و شعر از فلانى است و سبب آن فلان قضيه است من گفتم اسحاق بن ابراهيم چنين صنعت غنا دارد گفت اسحاق بالاتر از اين است كه من بتوانم او را وصف كنم بالاخره تا نزديك صبح كه شد ديدم عجوزه‌اى آمد و او را خطاب كرد اى نور ديده هنگام برخاستن از مجلس فرارسيد و گويا آن زن دايه او بود پس برخواست مرا گفت اين مجلس امانت است گفتم اى سيدهء من آيا اين مطلب احتياج به وصيت دارد پس او را وداع كردم جاريه‌اى را همراه من كرد تا مرا از يك درى كه در كنار خانه بود بيرون فرستاد من رفتم نماز صبح بجا آوردم چون سر ببالين نهادم كه رسولان مأمون بطلب من آمدند رفتم و مطلب را از مأمون پنهان داشتم مامون گفت اسحاق بر تو جفا كرديم كه ترا منتظر گذاشتيم گفتم سرور امير المؤمنين مستدام باد مامون گفت ميل دارى مثل روز گذشته بسرور بگذرانيم گفتم يا امير المؤمنين آيا كسى از چنين حالتى روى بگرداند گفت بهترين ايام ايام جوانى است