پس آن روز را تا شام به همين سرور و نشاط بسر برديم پس مأمون برخواست و گفت يا اسحاق از جاى خود حركت نكنى تا من مراجعت كنم گفتم السمع و الطاعة مأمون چون داخل حرم خود گرديد مرا ياد زنبيل و مجلس شب گذشته ديوانه كرد از جاى برخواستم فراشان راه را بر من بستند گفتم قبل از اينكه امير المؤمنين مراجعت كند من برمىگردم پس آمدم تا بزنبيل نشستم و بمجلس درآمدم ديدم بساط شب گذشته مهيا است و همان دختر آمد و گفت همانا مهمان شب گذشته مىباشى گفتم بلى يا سيدتى گفت ديگر معاودت منما گفتم السمع و الطاعة بالاخره مثل گذشته بلكه بهتر از آن شب را به آخر رسانيديم . سپس رخصت گرفته به خانه رفتم چون سر ببالين نهادم كه رسولان مامون آمدند گفتند اجب امير المؤمنين چون حاضر خدمت شدم گفت اسحاق مىخواستى تلافى بنمائى من عذرها آوردم گفت ضرر ندارد امروز هم بعيش بگذرانيم من قبول كردم چون هنگام غروب كه شد مأمون برخواست و اكيدا سفارش كرد كه از اين مكان به جائى نروى چون قدرى از شب كه گذشت برخواستم ملازمان مأمون سر راه بر من گرفتند گفتند مىخواهى ما را بكشتن بدهى هرگز ممكن نيست كه از اينجا بجاى ديگر تحويل دهى من گفتم اللّه اللّه مرا حكايتى و حادثهاى در خانه رخ داده كه ناچارم از رفتن اگر نروم هلاك بعض ولد من خواهد بود پس مكرر سر آنها را بوسيدم و انگشتر قيمتى داشتم به بزرك آنها دادم تا مرا رخصت دادند بيرون آمدم خود را بزنبيل رسانيدم و به همان مجلس درآمدم آن دختر گفت جعلها ثلاثة من گفتم فداى تو شوم حق مهمان تا سه شب است اگر شب ديگر آمدم خون من بر تو حلال گفت دست بحجت قوى زدى آن شب را هم بسرور و نشاطى كه وصف نتوان كرد بسر برديم در خلال اين حال متذكر شدم مخالفت امر مامون كردم و بايد اين مطلب را به او اظهار كنم و از من محل و مكان او را پرسش خواهد كرد متحير ماندم با آن دختر گفتم اى سيده من عرضى دارم اگر اجازه بفرمائى بسمع شما برسانم گفت بگو گفتم مرا ابن عمى است احسن الناس وجها و اظرف منى بيانا و اعلم منى باخبار الناس
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 88
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٨٨