آمدند و از پيش روى ما چراغ مىكشيدند تا وارد اطاق شديم و مامون را در زيردست خود نشانيدم در آن حال آن دختر چون سرو خرامان با چشم فتان و تير مژگان و خد ريّان و در دندان و ابروى كمان و لعل لبان و چاه زنخدان و نار پستان و ساق سيمين چون ستارهء درخشان وارد شد و ما را تهنيت گفت و سلام كرد و گفت حيا اللّه ضيفنا پس متوجه من شد و گفت انصاف نكردى كه پسر عم خود را زيردست خود نشانيدى گفتم يا سيدتى مجلس شما است و اختيار با شما است پس اشاره بمامون كرد گفت فداى تو شوم شما جديدى برخيز و در صدر مجلس قرار گير مامون امتثال كرد و از لطافت و حسن ادب و كمال و اخلاق طيبه آن نزديك بود كه عقل مامون مختل بشود پس با دختر در مذاكرهء اشعار و اخبار ناس و امثال عرب گرم صحبت شد تا حدى كه رو را به من كرد و گفت پسر عم تو الحق فوق آنچه او را وصف كردى مىباشد بگو شغل او چيست گفتم او هم تاجر است ما غير تجارت چيز ديگر نمىدانيم گفت سبحان اللّه گمان نمىكردم كه در صنف تجار همانند شما وجود داشته باشد به اين علم و اطلاع و عذوبت كلام و محيط باشعار و امثال عرب و اخبار ناس پس بعد از صرف شام و شراب ما را اجازهء رخصت داد من گفتم يا سيدتى تكميل سرور ما به اين است كه مقدارى عود را بنوازى استماع صوت شما كرده باشيم پس آن دختر عود را برداشت و چون به تغنى پرداخت بيم آن شد كه هوش از سر مامون برود ديدم بسوى من نگاه مىكند همانند شيرى كه بفريسه خود نظر كند يكمرتبه بصداى بلند گفت يا اسحاق موافق اين آواز تغنى كن گفتم حاضرم يا امير المؤمنين دختر چون اين بشنيد و فهميد كه او مأمون است و من اسحاق بن ابراهيم هستم يكمرتبه عود را انداخت و چون سپند از جاى جستن كرد و گفت من در اينجا باشم و رفت عقب پرده اسحاق گويد چون مقدارى تغنى كردم مامون گفت يا اسحاق تحقيق كن كه اين خانه منزل كيست اسحاق از آن عجوزه كه در آن خانه بود پرسش كرد گفت اين خانهء حسن بن سهل است مامون گفت بپرس اين دختر كيست و نامش چيست عجوزه گفت اين دختر حسن بن سهل است و نامش بوران است مامون گفت اسحاق اين مجلس بامانت باشد كسى از تو خبر نگيرد چون برگشتيم بدار الخلافه در صبح آن روز مامون گفت نام او چيست گفتم بوران مأمون گفت اى حسن ترا در خانه دخترى مىباشد گفت بلى يا امير المؤمنين گفت نام او چيست گفت بوران مأمون گفت
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 90
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٩٠