تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
پس مردى از بنى الحارث براى حاجتى داخل مدينه شد ناگاه نظرش بر طفلى افتاد كه مانند بدر تمام نور از او ساطع است و با جمعى از كودكان بازى مىكند پس نزد ايشان ايستاد و حيران جمال او گرديد و گفت زهى سعادتمند كسى كه تو در ديار او باشى و او بازى مىكرد و مىگفت منم فرزند زمزم و صفا منم فرزند عبد مناف اين وقت آن مرد نزديك آمد و گفت ايجوان چه نام دارى گفت منم شيبة الحمد فرزند هاشم پدرم از دنيا رفت و عموهاى من بر من جفا كردند من با خالو و مادرم در اين شهر غربت مانده‌ايم و تو از كجا آمده‌اى گفت از مكه آمده‌ام شيبة الحمد گفت چون به‌سلامت برگردى و فرزندان عبد منافرا ببينى سلام مرا به ايشان برسان و بگو رسالت دارم بسوى شما از طفل يتيمى كه پدرش مرده و عموهايش به او جفا كردند و بگو اى فرزندان عبد مناف زود فراموش كرديد وصيت هاشم را و ضايع كرديد نسل او را و هر نسيم از جانب كعبه مىوزد شميم شما را از آن مىشنوم و در آرزوى مواصلت شما شب بروز مىآورم . پس آن مرد از استماع اين رسالت گريان شد و بسرعت تمام بجانب مكه روان گرديد چون بمجلس اولاد عبد مناف درآمد بعد از تحيت و سلام گفت اى اكابر و اشراف و اى فرزندان عبد مناف از عزت خود غافل شده‌ايد و چراغ هدايت خود را در خانهء ديگران افروخته‌ايد . پس پيام عبد المطلب را به ايشان رسانيد ايشان گفتند ما ندانسته‌ايم كه او به اين مرتبه رسيده است آن مرد گفت به خدا قسم فصحا در جنب فصاحت او لال و عقلاء در مكالمهء با او عاجزند اوست خورشيد اوج حسن و جلالت و نور ديدهء اهل فضل و كمال و بلاغت . پس مطلب در همان مجلس مركب طلبيد و سوار شد و تنها عنان بصوب مدينه معطوف گردانيد و بسرعت تمام خود را بمدينه رسانيد و چون داخل شد و شيبة الحمد را ديد كه با كودكان بازى مىكند پس او را بنور محمدى شناخت ديد كه سنك بزرگى برداشته است و مىگويد منم فرزند هاشم كه مشهور است بغنائم چون مطلب اين سخن بشنيد ناقهء خود را خوابانيد و گفت نزديك من بيا اى يادگار برادر من .
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 345 | شيخ ذبيح الله محلاتى