اين وقت شيبة الحمد بسوى او دويد گفت كيستى تو كه دلم بسوى تو مايل است و گمان مىبرم كه تو يكى از اعمام من باشى مطلب گفت همانا من عموى تو مطلب مىباشم و او را در برگرفت و مىبوسيد و مىگريست پس گفت اى فرزند برادر مىخواهى ترا ببرم به شهر پدر و عموهاى تو كه خانهء عزت تو است گفت بلى مىخواهم .
اين وقت مطلب سوار شد و شيبه را با خود سوار كرد و بسوى مكه روان شد و شيبه گفت اى عمو بسرعت برو مىترسم مادرم مطلع شود و شجاعان اوس و خزرج با ايشان موافقت بنمايند و نگذارند كه مرا بيرون برى مطلب گفت اى فرزند برادر غم مخور كه حقتعالى كفايت شر ايشان مىنمايد چون يهودان مطلع شدند كه شيبه با عم خود تنها روانهء مكه شدند طمع كردند در قتل ايشان و يكى از رؤساى يهود كه او را دحيه مىگفتند پسرى داشت لاطيهنام روزى بيرون آمد كه با اطفال بازى كند شيبه استخوان شترى را گرفت و بر سر او بزد كه بشكست و خون به صورتش بدويد گفت اى فرزند يهوديه اجلت نزديك شده است و به زودى خانههاى شما خراب خواهد شد و چون اين خبر به پدر او رسيد بغايت خشمناك گرديد و اين كينه علاوه بر كينهء قديم ايشان شد ازاينجهت چون شنيدند كه شيبه با عم خود به تنهائى بجانب مكه رفتهاند در ميان يهود ندا كردند كه آن پسر كه از او مىترسيديد با عم خود تنها بجانب مكه رفته است .
پس او را دريابيد و هلاك كنيد و از شر او ايمن گرديد اين وقت هفتاد نفر از يهودان اسلحه بر خود راست كردند و از عقب ايشان روان شدند چون صداى سم ستوران به گوش عبد المطلب رسيد گفت يا عم بما رسيد از آنچه حذر مىكرديم خوب است راه را بگردانى مطلب گفت نور جمال تو راهنماى ايشان است و به هر سو كه برويم بما خواهند رسيد شيبه فرمود صورت مرا بپوشان تا آن نور مخفى گردد .
پس مطلب جامه را سهته كرد و بر روى شيبه آويخت فايدتى نكرد و آن نور ساطع بود مطلب گفت اى فرزند برادر اين نور خورشيد جمال تو نور خدائى است به گل نمىتوان اندود و بجامه آن را نمىتوان مستور داشت ترا شأنى عظيم نزد حقتعالى مىباشد و آن خداوندى كه اين نور را به تو عطا كرده است هر محذورى را از تو دفع
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 346
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٣٤٦