تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
و او را در جنگها شجاعتى نيست و بسيار ترسان و جبان است سلمى گفت اگر قلعه‌هاى خيبر را براى من پر از طلا و نقره كند به او رغبت نخواهم كرد . آن‌وقت شيطان لعين اميدوار شد و به صورت شخص ديگر از أصحاب هاشم متمثل گرديد و نزد سلمى آمد و باز مانند آن افسانه‌ها بار ديگر بر او خواند و باز به صورت ثالثى آمد و آن أكاذيب را اعاده نمود در آن‌وقت پدر سلمى بنزد او آمد ديد سلمى گريه مىكند گفت اى دخترك من ترا چه مىشود امروز روز شادى است نه روز گريه و زارى گفت اى پدر مىخواهى مرا بشخصى بدهى كه رغبت بزنان ندارد و طلاق بسيار مىگويد و ترسان است در جنگها . پدر سلمى چون اين سخن بشنيد خنديد گفت و اللّه اى سلمى اين مرد به هيچ‌يك از اين اوصاف كه ذكر كردى متصف نيست بجود و كرم او مثل مىزنند ، و هرگز زنى را طلاق نگفته است و در شجاعت و صولت مشهور آفاق است و در خوشخوئى و خوشروئى زبانى نظير خود ندارد و البتّه آن‌كس كه اين سخنان را گفته است شيطان است . چون روز ديگر شد سلمى هاشم را ديد از محبت آن نور كه در جبين مبين او بود بىتاب گرديد و رسولى بنزد او فرستاد كه فردا مرا خواستگارى كن و هر مقدار مهر كه از تو بطلبند مضايقه مكن كه من ترا مساعدت مىنمايم از مال خود پس روز ديگر هاشم با أصحاب كبار خود بخيمهء پدر سلمى آمدند و هاشم و مطلب و پسران عم او در صدر خيمه نشستند و جميع اهل مجلس از حيرت چشم از جمال هاشم برنمىداشتند . پس مطلب بسخن آمد و گفت اى اهل كرم و شرافت و فضل و نعمت مائيم أهل بيت اللّه الحرام و صاحب مشاعر عظام و بسوى ما مىشتابند طوايف انام و خود مىدانند شرف و بزرگوارى ما را بر شما ظاهر است نور باهر محمد كه حق‌تعالى آن را مخصوص ما گردانيده است و مائيم فرزندان لوى بن غالب و آن نور از آدم فرود آمده تا آنكه به پدر ما عبد مناف رسيده است و از او ببرادرم هاشم منتقل گرديده است و حق‌تعالى