بر بر آنها نمود و علم نزار را بلند فرمود اصحاب او هاشم را در ميان گرفتند چون ماه تابان ستارگان و غلامان در پيش و اتباع و خدم و حشم در عقب روان گرديدند و با اين تهيه متوجه بازار قينقاع شدند و پدر سلمى و اكابر قوم او با جمعى از يهود در خدمت حاضر بودند چون نزديك آن بازار رسيدند مردم اهل شهرها و صحرانشينان از دور و نزديك بتماشاى جمال هاشم شتافتند و مردم سوق دست از كار كشيدند محو جمال عديم المثال هاشم شدند و از هر سو بجانب او مىدويدند .
حكايت عروسى سلمى
سلمى نيز در ميان آن گروه ايستاده بود محو جمال هاشم گرديده بود ناگاه پدرش بنزد او آمد گفت بشارت مىدهم ترا به امرى كه سرور و مايهء فخر و شرف و عزت أبدى خواهد بود از براى تو سلمى گفت آن بشارت كدام است پدرش گفت آن آفتاب اوج عزت و ماه كرامت و رفعت كه مشاهده مىنمائى بخواستگارى تو آمده است و او در اطراف جهان بكرم و سخاوت و عفت و كفايت معروف است .
اين وقت سلمى از غايت شرم و حيا صورت از بدر بگردانيد و چيزى نگفت پدر سكوت او را موجب رضا و خوشنودى دانسته پس هاشم در كنارى خيمهاى از حرير سرخ بر پا كرد و سراپردها بر دور او زدند و چون در خيمهء خود قرار گرفت اهل بازار از هر طرف بنزد ايشان جمع شدند و فحص حال ايشان مىنمودند مردم يهود چون از حقيقت حال مطلع شدند آتش حسد در سينههاى آنها زبانه زدن گرفت زيراكه سلمى در حسن و جمال و عفت و أدب و حسن خلق و كمال نظير خود نداشت و شيوخ عشائر و سادات قبائل عرب بهواى مواصلت با سلمى قدم پيش نهادند و سلمى سر بكس درنياورد آنوقت شيطان به صورت مرد پيرى متمثل گرديد و بنزد سلمى آمد و گفت من از أصحاب هاشم هستم و براى نصيحت و خيرخواهى بنزد تو آمدم و اگرچه اين مرد در حسن و جمال آن مرتبه دارد كه مشاهده كردى ليكن بسيار كم رغبت است بزنان و هر زنى را كه بسيار دوست داشته باشد زياده از دو ماه نگاه نمىدارد و زنان بسيار خواسته و طلاق گفته است .