يك دنيا خوشحال شده به گمان اينكه تير او به نشان رسيده با عجله تمام رفت و آنچه را زن حاجى عباس از نان و كباب و سكنجبين براى او خريده بياورد سپس گفت جعبه را بدهيد زنحاجى گفت زحمت كشيده خود حاجى را بگوئيد بيايد جعبه را بگيرد و پول نان و كباب و سكنجبين را هم از او بگيريد دزد گفت انگشتر را بدهيد بحاجى رد كنم زنحاجى گفت به زحمت شما رازى نيستم حاجى كه به خانه بيايد انگشتر را به او مىدهم دزد بيچاره دود سياه از كاخ دماغش سر بدر كرد و دنيا در نظرش تاريك شد خائبا ذليلا خاسرا از پى كار خود رفت شب حاجى كه به منزل آمد با حال پريشان زنحاجى پرسيد چرا پريشانى گفت انگشتر الماس مرا امروز دزديدند چون براى وضو روى سنك حوض مسجد حكيم گذاشته بودم بعد از اينكه از وضو خلاص شدم انگشتر را نديدم دانستم آن را دزديدهاند زنحاجى گفت مگر آن را نداده بودى به مردى كه بياورد به من بدهد تا نشانى باشد براى جعبهء جواهر و به او گفته بودى نشانهء جعبه را كه شاهزاده طلب كرده منهم گرفتم و جعبه را به او دادم حاجى چند ثانيه همانند شخص صاعقهزده به صورت زن خود خيره شد بدون اينكه كلمهاى بگويد افتاد و بىهوش شد زن او را به هوش آورده گفت نترس كه من ندادم اين هم انگشترت كه گرفتم پدرش را هم درآوردم .
پس قصه را براى حاجى نقل كرد حاجى بر فراست و فهم آن زن آفرين گفت زنحاجى گفت بايد در عوض يك مسجد نزديك خانهء خودمان بسازى كه منهم بروم نماز جماعت بخوانم حاجى مسجد معروف به مسجد حاجى عباس را بنا كرد .
زوجهء احنف بن قيس
ابو الخير قواس در كتاب طرف گويد كه چون احنف بن قيس از دنيا رفت زوجهء او بر سر قبر او ايستاد و گفت ( للّه درّك من مجن فى جنن و مدرج فى كفن فنسأل الذى فجعنا بموتك و ابتلانا بفقدك ان يجعل سبيل الخير سبيلك و دليل الرشد دليلك و ان يوسع لك فى قبرك و يغفر لك يوم حشرك فو اللّه لقد كنت فى المحافل شريفا و على الارامل