دردت چه درد بود كه چون من تمام شد * بر روى آب مىزدى مىگريستى
و لها
از تابوتبم مهر سما را كه خبر كرد * وز گريه من ابر بهارى كه خبر كرد
بيرون همه سرسبز و درونم همه پرخون * از حالت من برك حنا را كه خبر كرد
و لها
گرچه من ليلى اساسم دل چه مجنون نزد تو است * سر بصحرا مىزنم ليكن حيا زنجير پا است
بلبل از شاگرديم شد همنشين گل بباغ * در محبت كاملم پروانه هم شاگرد ما است
در نهان خونم به ظاهر گرچه برك تازهام * حال من در من نگر چون برك سرخ اندر حنا است
دختر شاهم و ليكن رو به فقر آوردهام * زيب زينت بس همينم نام من زيب النسا است
و مشار اليها با نواب عاقل خان رازى مشاعرههاى بىباكانه دارد روزى مشار اليها اين مصرع را بنزد نواب عاقل خان فرستاد
( عشق تا خام است باشد بسته زنجير شرم )
نواب عاقل خان رازى در جواب فرستاد
( پخته مغز آن جنون را كى حيا زنجير پا است )
مشار اليها در جواب اين شعر را فرستاد :
پاكبازان محبت را بود دائم حيا * چون تو مرغ بىحيا را كى حيا زنجير پا است
گويند روزى عاقل رازى اين شعر ذيل را نزد مشار اليها فرستاد :
آن چيز كدام است كه چيزى نخورد * ايستاده شود و قى كند و باز بميرد
در جواب گفت :
آن چيز همان است كه پيدا شدى از آن * از مادر خود پرس كه آن چيز كدام است
گويند روزى زيب النساء در باغ گردش مىكرد اين مصرع بيت بر زبان او جارى شد :