تو از زندان رها خواهم كرد و خود در ديوان بنشين و مظالم را رد كن و ارزاق جند را هم قسمت بنما اكنون مرخصى چون مامون بيرون رفت هارون با زبيده گفت اكنون فهميدى كه پسر تو به غير عياشى و عشرت چيزى نمىشناسد و معلوم است هرگاه زندانيان بدانند كه بشفاعت مامون رها شدند تا چند در حق او دعا خواهند كرد و او را بذكر جميل ياد كنند و لشكريان هرگاه بدانند كه تعجيل رزق و وظيفهء آنها بتوسط و سعى مامون بوده قلاده طاعتش در گردن اندازند و او را بر ديگران مقدم دارند و مردمى كه اموال آنها غضب شده است چون بدانند كه بشفاعت مامون آن املاك به آنها رد شده است تا زنده باشند مامون را شكر كنند و او را مدح و ثنا گويند .
راقم حروف گويد حقير تاريخ محمد امين را در تاريخ سامراء نقل كردهام كه اين بيچاره خسر الدنيا و الآخرة بود چندان مولع شهوترانى و عياشى و غرور و كبر بود كه به كلى از مملكتدارى صرفنظر كرده بود روزى كه مردم او را بخلافت سلام دادند روز ديگر فرمان كرد مىدانى براى كره و صولجانبازى احداث كنند و در بچهبازى و خريدن خواجههاى گوى سبقت از همه ربوده بود ديگر بطلب زنها نمىرفت و به اطراف بلاد فرستاد كه هركجا مغنى و آوازهخوان و رقاص بوده باشد براى او بفرستند و از انواع درندگان و وحشيان صحرا و انواع مرغها مىخريد و خود را به آنها مشغول مىكرد و از اهل بيت و أمراء خود غالبا در حجاب بود و بيت المال و جواهر نفيسه را تماما صرف مغنيها و رقاصها كرد و خادمى داشت كوثر نام مفتون او بود با او قصهها دارد كه در كتاب مشار اليه آن را نقل كردهام و هنگامى كه لشكر مامون او را حصار داده بودند عساكر امين متفرق شده بودند ابراهيم بن مهدى مىگويد بر امين داخل شدم و سلام كردم ملتفت من نشد و همى ميان بركه آب نظر مىكرد دوباره سلام كردم گفت مرا اذيت نكنيد ماهى گوشوارهدار من از بركه فرار كرده از مجراى آب داخل شط شده چون يك ماهى كوچكى را گرفته بود و هر دو گوش او را سوراخ كرده بود و گوشواره از مرواريد در گوش او كرده بود و در بركه قصر او را رها كرده بود در اين حال كه آتش حرب مشتعل بود محمد امين تمام حواس او نزد اين ماهى گوشوارهدار بود و هنگامى كه
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 277
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٢٧٧