بر اينكه ابو الحسن الرضا را وليعهد قرار دادم به خدا قسم كه با تو حديثى بنمايم كه از او تعجب بنمائى روزى نزد او آمدم و با او گفتم فداى تو شوم پدرانت نزد ايشان بود علم آنچه شده است و آنچه خواهد شد تا روز قيامت و تو وصى ايشان و وارث علم آنها هستى و علم ايشان نزد تو است و مرا به تو حاجتى است فرمود آن كدام است گفتم مرا جاريهايست ( زاهريه ) نام و از همه زوجات من در نزد من محترمتر و عزيزتر است و هيچيك از جوارى را بر او مقدم نمىدارم و او چند مرتبه حامله شده است و بچه خود را سقط مىكند و حالا هم حامله است مرا به چيزى دلالت بفرمائيد كه او را تعليم دهم خود را به آن معالجه نمايد و سالم بماند آن حضرت فرمود مترس و خاطرجمع دار از اسقاط طفل كه سالم مىماند و پسرى آورد كه بمادرش شبيهتر از همه مردم بوده باشد و انگشت كوچكى زيادى داشته باشد در دست راست او كه آويخته نيست و همچنين در پاى چپ خنصرى زايد دارد كه آويخته نيست پس در خاطر خود گفتم گواهى مىدهم كه خداى عز و جل بر همه چيز قادر است چون زاهريه وضع حمل نمود پسرى آورد از همه مردم بمادرش شبيهتر بود و چنان كه حضرت فرموده بود در دست راست او خنصرى زايد داشت كه آويخته نبود و در پاى چپ او كذلك پس كيست كه ملامت مىكند مرا بر اينكه او را وليعهد كردم و علم و آيت ميان عالميان قرار دادم .
زاهدهء مدينه
در تفسير ابو الفتوح رازى در سورهء الحجر در ذيل آيهء
( وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ لَها سَبْعَةُ أَبْوابٍ لِكُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ )
از انس بن مالك روايت كند و او از بلال كه رسول خدا يك روز در مسجد مدينه نماز مىكرد تنها در آن حال زنى اعرابيه بگذشت خواست كه در قفاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نماز بگذارد داخل مسجد شد و اقتدا كرد رسول اكرم ملتفت نبود كه كسى به او اقتدا كرده سورهء ( الحجر ) را قرائت كرد چون آيه مذكوره را قرائت نمود اعرابيه صيحه بزد و بىهوش بيفتاد حضرت رسول چون سلام نماز داد فرمان كرد تا آب به صورت او پاشيدند چون به هوش آمد رسول خدا فرمود اى زن