على قاتليه و صالبيه .
و سر مطهرش را شهر به شهر گردانيدند تا بشام بردند در نزد هشام بن عبد الملك و بروايت عمدة الطالب سر را بمدينه حمل دادند و يك شبانهروز در جوار قبر پيغمبر بياويختهاند .
و بقول صاحب كتاب امراء مصر ابو الحكم بن ابيض قيسى در روز يكشنبه دهم جمادى الآخرة سنه 122 آن سر مبارك را بمصر آورد و در نزديك جامع ابن طولون ميان مصر و بركه قارون دفن كردند .
و اما پسرش يحيى بن زيد را كه بكمال عقل و درايت و علم و نباهت و زهد و ديانت و قدس و امانت آراسته بود و بمقامات ائمه اطهار سلام اللّه عليه عارف بود و خلافت را به ايشان منصوص و امامت را براى ايشان منصوص مىدانست و پدرش زيد را تابع و داعى ايشان مىخواند در جلد متعلق با احوال امام زين العابدين از مجلدات ناسخ مفصلا احوال او را مرقوم داشته .
و در شرح قصيدهء ابى فراس مىفرمايد به وصيت پدرش زيد كه فرمود در كوفه نمان ، از كوفه بعد از شهادت پدرش فرار كرد تا بمد اين رسيد يوسف بن عمرو ثقفى جمعى را بطلب او فرستاد يحيى از مداين برى آمد و از آنجا به نيشابور رفته مردم نيشابور خواستار شدند كه در نزد ايشان بماند راضى نشد از آنجا بسرخس رفته نزد يزيد بن عمرو تميمى نزول اجلال نموده تا شش ماه در سرخس بوده چون هشام بن عبد الملك بدار البوار شتافت وليد بن يزيد بن عبد الملك نوشت براى نصر بن سيار كه يحيى را ماخوذ دارد او را حبس بنمايد نصر بن سيار در خانه حريش يحيى را به چنگ آورده او را در غل و زنجير كشيد و در حبسخانه انداخت عبد اللّه بن معاويه بن عبد اللّه بن جعفر طيار چون اين بشنيد اين ابيات بگفت :
اليس به عين اللّه ما يفعلونه * عشية يحيى موثق بالسلاسل
كلاب عوت لا قدس اللّه سرّها * و جئن بصيد لا يحل لآكل
پس نصر بن سيار خبر حبس يحيى را براى يوسف بن عمرو ثقفى نوشت و او هم