خوله از هركس نشان برادر گرفت خبرى نداشت چون مايوس شد بهاىهاى گريستن آغاز كرد .
فقالت يا ابن ام ليت شعرى أ في الجبال اوثقوك ام بالحديد قيدوك ليت شعرى أ في البئر طرحوك ام بدم نحرك خضبوك ليت شعرى أ بالسنان طعنوك ام بالحسام ذبحوك ليت اختك لك الفداء من يد الاعداء اترانى اراك بعدها ابدا تركت اختك فى نار لا يخمد لهبها فان لحقت بابيك العام فبلغ المصطفى منى السلام خالد از سخنان خوله سخت گريان شد خواست ديگرباره حمله دراندازد و بر لشكر بتازد باشد كه از ضرار خبرى بدست آورد اين وقت خبر به او رسيد كه وردان سپهسالار لشكر روم ضرار را با صد سوار كسيل حمص داشته كه او را از آنجا بنزد هرقل برند خالد شاد شد رافع بن عميرا را با جمعى دلاور بطلب او فرستاد خوله گفت ايها الامير رخصت فرماى كه منهم در ركاب اين جماعت باشم خالد رافع را گفت شجاعت خوله را ديدى در همه حال نگران او باش بالجمله رافع بشتاب صبا و سحاب طى طريق نمودند تا در مكانى بر سر راه آنها كمين نهادند بناگاه ديدند غبارى بلند شد و از ميان غبار سواران روم رسيدند و ضرار با كتف بسته بر استرى سوار بود و همى اين اشعار تذكره مىكرد
الا مبلغا قومى و خولة اننى * اسير رهين موثق اليد بالقد « 1 »
و حولى علوج الروم من كل جانب * يرومون ايصالى الى قبضة الضد
فيا قلب مت حزنا و غما و حسرة * و يا عبرتى جودى بفيض على خد
ترى هل ارى اهلى و خولة مرة * اجدد ما كنا عليه من العهد
اين وقت رافع بن عميره از كمين تاخت و خوله فرياد برداشت يا اخى ضرار لقد اجاب اللّه دعاك و قبل سرك و نجواك ها انا اختك خوله و حمله افكند و ديگر مسلمانان تكبيرگويان با شمشيرهاى آخته بر آن جماعت بتاختند و احدى را زنده نگذاشتند و ضرار از محنت اسيرى برست سلاح برگرفت و بر اسب برنشست و اين اشعار بگفت :
يا رب حمدا اذ اجبت دعوتى * فرجت همى و ازلت كربتى
هامش
( 1 ) و هو السوط ، و يقال الشىء المقدود ؛ أي : السوط .