چشمهايش ديدار نبود و مانند برق جهنده از پيش روى مسلمانان نبرد مىساخت و كس او را نمىشناخت خالد گفت اين سوار كيست كه بغايت جنگجو و دلير است ، رافع ابن عميره گفت منهم مدتى است نگران او هستم كه چون شرارهء نار خود را بر سپاه روم زند و در ميان لشكر روم بناگاه لختى ناپديد شد چون نمودار شد تمامت جامه او ازبس مرد كشته بود به خون آغشته بود رافع بن عميره گفت اكنون تفتيش حال او مىنمايم پس پيش آمد گفت هان اى سوار كيستى و از كجائى سوار پاسخ نداد و چون شعله جواله بر لشكر كفار برد رافع راه با خالد نزديك كرد گفت ندانم اين سوار كيست كه جان خود را در جهاد به چيزى نشمارد بالجمله آن سوار را همه جا ديدار مىكردند كه صاعقه كردار بيمين و شمال مىتاخت و مرد و مركب به خاك هلاك مىانداخت خالد با او راه نزديك كرد گفت هان اى سوار كيستى و از كجائى باز پاسخ نداد مسلمانان گفتند اينك امير لشكر است از تو پرسش مىكند نقاب برگير تا ترا بدانيم و حشمت ترا نيكو بداريم جوابى نشنيدند خالد پيش شد گفت اى سوار تا چند خود را پوشيده مىدارى روى بگشا تا ترا بدانيم اين وقت بسخن آمد و گفت مرا شرم مىآيد كه خود را شناخته دارم چه زنى دلسوختهام همانا خوله ازور خواهر ضرار مىباشم چون برادرم ضرار ابن ازور را اسير گرفتند بىهوشانه به جنگ درآمدم باشد كه به دو دست يابم خالد بگريست و گفت اينك تا تمام لشكر حمله افكنم تا برادرت را از قيد اسر برهانم خوله گفت منهم از پيش روى لشكر رزم خواهم داد پس خالد اسب برانگيخت و رافع بن عمير كرى منكر بكرد و هر مسلمانى با كافرى هم آورد كشت خوله در آن ميانه چون شعله جواله گرد برمىانگيخت و همى خون مىريخت و از يمين و شمال قتال مىداد و بدين مقال مترنم بود .
اين ضرار لا اراه يومى * و لا يراه معشرى و قومى
يا واحدى و يا أخى ابن أمى * كدرت عيشى و ازلت نومى
اين شعر همىگفت و مىگريست و كس نشان ضرار ندانست چون روز بنيمه رسيد هر دو لشكر دست از جنك بازداشتند و هركس بجاى خود آرميد اين وقت