سپس معاويه صنيعهاى به او انعام داد كه در سالى ده هزار درهم غلهء آن صنيعه بود .
جاريهاى را كه بنزد موسى بن جعفر عليه السلام فرستادند
سيد هاشم بحرانى در كتاب مدينة المعاجز از كتاب انوار حديث كند كه هارون الرشيد را جاريهاى بود كه در جمال ممتاز و در نيكوئى رخسار و ملاحت گفتار سرآمد اقران و أتراب بود در فكر آن افتاد كه آن جاريه را بنزد موسى بن جعفر عليهما السلام بفرستد در زندان شايد آن حضرت ميل به او بنمايد و مفتون او گردد پس فرمان داد تا اينكه جاريه را بفرستند خدمت آن حضرت چون جاريه را به خدمت آن حضرت آوردند فرمود لا حاجة لى اليها بل أنتم بهديتكم تفرحون چون اين خبر بهارون رسيد آتش غضبش مشتعل گرديد گفت برويد به او بگوئيد ترا برضاى تو حبس نكرديم و برضاى تو جاريه نفرستاديم براى خدمت تو پس بملازمان خود گفت جاريه را در نزد او بگذاريد و برگرديد ملازمان امتثال كردند پس از ساعتى چند هارون غلام خود را فرستاد كه از جاريه خبر بگيرد ديد جاريه سر به سجده گذارده و مىگويد قدوس سبحانك سبحانك و سر از سجده برنمىدارد چون خبر بهارون دادند گفت به خدا قسم موسى بن جعفر اين جاريه را سحر كرده برويد او را بنزد من بياوريد چون جاريه را بنزد هارون آوردند در حالتى كه بدن او مىلرزيد و چشمهاى خود را به طرف آسمان دوخته بود هارون گفت اى جاريه ترا چه مىشود گفت امر من بسيار عجيب است چون من بنزد موسى بن جعفر رسيدم در حالتى كه مشغول نماز بود و ساعتى از تسبيح و تهليل و تقديس بارى تعالى شب و روز باز نمىايستاد من گفتم اى سيد من مرا براى خدمتگزارى و رفع حوائج شما فرستادند اگر امرى و فرمايشى داريد به من بفرمائيد فرمود مرا به تو حاجتى نباشد و براى من خدمتگزار بسيار است اكنون اگر مىخواهى آنها را ببينى نظر كن چون نظر كردم باغى بنظرم كه نه اول آن باغ و نه آخر باغ پيدا بود مجالسى در آن