من در مهد عشرت و خوشى بودم در تو و بناگهانى پشت كردى و دماغ أهل آن زمان را به خاك ماليدى آيا دوباره برمىكردى همچنانى كه سالها بر آن منوال بودى افسوس كه نشانهء تير تو شدم و جمعيت من متفرق گرديد .
( مج ) جارية ماتت لفقد معشوقها
در كتاب ثمرات الاوراق آورده است كه مردى از اصحاب حديث گفت من در مسافرت خود بديرى رسيدم چون داخل شدم راهبى را ديدم در آنجا بعبادت مشغول است بزىّ مسلمانان چون با او تكلم كردم ديدم كامل المعرفه است در دين اسلام از او سبب مسلمان شدنش را پرسش كردم گفت به من در اين دير دخترى بود از جوارى روم كه در غايت حسن و جمال و ادب و كمال عديمة النظير و المثال با كثرت أموال عاشق جوانى از مسلمانان گرديد كه آن جوان هم بديع الجمال بود چندانكه خواست آن جوان را به خود مايل بنمايد سودى نبخشيد و آن جوان خود را از او پنهان مىداشت و از داخل شدن در آن دير خوددارى مىكرد چون آن جاريه بهر حيله خواست آن جوان را بدام بياورد ميسر نشد فرمان داد تا اينكه صورت آن جوان را نقاش ماهرى كشيد و چنان تمثالى از او نقش كرد كه با اصل او به غير روح فرقى نداشت آن مرد مىگفت راهب صورت را به من نشان داد بيم آن بود كه عقل از سر من پرواز كند از آن صنعت بديع راهب گفت چون صورت را نقاش آورد در نزد دختر بناگاه آن جاريه صيحهاى بزد و غش كرد به روى زمين افتاد چون به هوش آمد صد دينار به آن نقاش داده و آن صورت را در حجرهء خود نصب كرد و همهروزه مىآمد و تمام آن صورت را غرقهء بوسه مىكرد پس از آن مىگريست به حدى كه از هوش بيگانه مىشد چون شام مىشد باز آن صورت را مىبوسيد و از پى كار خود مىرفت همهروزه كار او همين بود تا اينكه خبر به او رسيد كه آن جوان بيمار شده است و از دار دنيا رفته آن جاريه مجلس عزائى براى آن جوان بر سر پا كرد كه ضرب المثل گرديد و در ديار و شهرها آن مجلس راز كيفيات آن را تذكره مىكردند جاريه چون از مجلس عزا خلاص شد بنزد آن تمثال رفت راهب گفت چون صبح شد رفتيم براى تسليه