به هر طرف مىرفت بدخترى ماهمنظرى رسيد كه نور رويش چشمها را خيره مىكرد و روز ستاره را تيره ، احوال شتر را از او پرسيد وى گفت آنكه به تو داد گرفت از تو بازهم سزاوار است كه او به تو رد نمايد بىترديد از او طلب بنما تميمى از آن كلمات متعجب شده نظر دقت به آن جاريه نمود به چشم هوى در او نگران شد جاريه گفت اگر فرضا ادب مانع نباشد آيا شرم و حيا هم نيست كه ترا از اين حال بازدارد چون شب بود تميمى گفت جز ستارگان كسى نيست كه ما را ببيند دختر گفت مكون كواكب و خالق آنها را به ياد نمىآورى تميمى گفت آيا شوهر دارى دختر گفت بود داعى حق را لبيك گفت از خاك آمد دوباره به خاك رفت بعد از آن اين ابيات را انشاء كرد و با سوز و گداز قرائت نمود .
انى و ان عرضت اشياء تصحبنى * لموجع القلب مطوى على الحزن
اذا دجى الليل اعيانى تذكره * و زادنى الصبح اشجانا على شجن
و كيف ترقد عين صار مونسها * بين التراب و بين القبر و الكفن
ابلى الثرى و تراب الارض جدته * كان صورته الحسناء لم تكن
ابكى عليه حنينا حين اذكره * حنين والهة حنت الى وطن
ابكى على من حنت ظهرى مصيبته * و طير النوم من عينى و ارقنى
و اللّه لا انس حبى الدهر ما سجعت * حمامة او بكى طير على غصن
تميمى را آن فصاحت و كمال و آن بلاغت و جمال و آله و حيران گردانيد شتر خود را فراموش كرده دل به آن دختر باخته گفت اى پرىرخسار آيا شوهرى اختيار خواهى كرد كه از همه اخلاق ذميمه مبرا باشد و تشويش هلاك او نداشته باشى آن جاريه اين اشعار بخواند .
كنا كغصنين فى اصل غذاؤهما * ماء الجد اول فى روضات جنات
فاجتث خيرهما من جنب صاحبه * دهر يكرّ بفرحات و ترحات
و كان عاهدنى ان خاننى زمنى * ان لا يضاجع انثى بعد مثوائى
و كنت عاهدته ايضا فعاجله * ريب المنون قريبا من سنياتى