ياقوت خورده اين جاريه محسود اتراب گرديد چون براى عيب او راهى پيدا نكردند گفتند از طرف مادر نسب عالى ندارد و بنابراين نقيصه كه او راست نبايد وى را به چيزى حساب كرد جاريه از اين راه مهموم گرديد ولى جواب رغيبان را چنين گفت گل از گل زايد و گوهر از صدف درآيد و ياقوت و لعل از سنك آيد حسنى حسبى يعنى من با دارائى خود نازم بعظام رميمه نپردازم .
اين شنيدم كه مردكى مىگفت * پدر من وزير خان بوده
كه صدساله را توان خوردن * كه بعهد قديم نان بوده
* * *
خاكم زاده است ليك ريحانم من * پروردهء تن و ليك خود جانم من
آبا چكنم ز امهاتم چه شرف * گر غير نمىداند مىدانم من
رغبا چون مامون را شيفته او ديدند حسد آنها را از عالم انسانيت بيرون برد انصاف را از دست دادند آن جاريه را بزهر جفا هلاك كردند و بار ننگ اعدام او را تا قيامت بر دوش خود نهادند مامون فوق الوصف متاثر گرديد و از فقدان آن پرىرخسار كه جمال از حور العين گرو برده بود متحسر گشته ابيات ذيل را در مرثيهء او سروده .
اختلست ريحانتى من يدى * ابكى عليها آخر الابد
كانت هى الانس اذا استوحشت * نفسى من الاقرب و الابعد
و روضة كان بها مرتعى * و منهلا كان بها موردى
كانت يدى كان بها قوتى * فاختلس الدهر يدى من يدى
جاريهء ديگر مامون
و فيه أيضا از عبد اللّه نميرى حديث كند كه گفت من با مامون ( خليفه عباسى ) در كوفه بودم از براى صيد بصحرا رفتيم مامون بناگاه در دامنهء صحرا چيزى بنظرش آمد اسب خود را بجانب او تاخت بنهر آبى رسيد جاريهاى ديد ( عربية خماسية