و ابو دردا بىنيل مرام مراجعت كردند بنزد معاويه رفتهاند و كلمات دختر را تقرير كردند معاويه گفت من او را راضى خواهم كرد دلخوش داريد و بعبد اللّه بن سلام بگوئيد كه در اين كار عجله روا نيست بالاخره بمماطله روز گذرانيدند تا عدهء ارينب سرآمد عبد اللّه بن سلام ابو هريره و ابو دردا را طلبيده و آنها را تحريص و ترغيب بر اتمام اين تزويج گماشت آن دو نفر بفرمان عبد اللّه باز بنزد دختر آمدند و اظهار مطلب خود كردند اين مرتبه دختر گفت من بعد از استخاره و استشاره يافتم كه اين كار صلاح من نيست بعضي مرا بان تحريص نمودند و اين اختلاف اول وهنى است كه من از او فرار مىكردم ازاينجهت من هرگز اين مزاوجت را رخصت ندهم و پسنده ندارم ابو هريره و ابو دردا مايوسانه از نزد او بيرون شدند و عبد اللّه بن سلام را آگهى دادند آه از نهادش برآمد و ساعتى مبهوت بماند و يقين كرد كه معاويه او را فريب داد عساكر حزن و اندوه در كشور قلب او هجومآور گرديد و اين قصه در ميان مردم شايع شد و در بلاد و امصار مردم نقل مىكردند كه معاويه بخدعه زوجهء عبد اللّه بن سلام را از دست او بيرون كرد براى پسر خود يزيد و به گوش معاويه اين سخنان مير سيد و از آن بتري مىجست كه تقصير من چيست هرگاه دختر راضى نشود از آن طرف هرگاه عبد اللّه بن سلام بمجلس معاويه مىآيد مورد احترام و التفات نمىشد و معاويه به او اعتنائى نمىكرد بقدرى كه شام بر او زندان گرديد ناچار با يك عالم پشيمانى رو بعراق نمود بالجمله چون ايام طهر ارينب منقضى شد معاويه ابو دردا را بعراق فرستاد براى تزويج كردن ارينب را براى يزيد و مردم از مكر و غدر معاويه تعجبها كردند كه چگونه بين اين زن و شوهر جدائى انداخت براى خاطر اينكه او را به يزيد تزويج كند ابو دردا بعراق آمد شنيد كه حضرت ابو عبد اللّه الحسين براى كارى بعراق آمده است با خود گفت اول مىروم آن حضرت را زيارت مىكنم اين فرزند پيغمبر و سيد شباب اهل الجنه است سزاوار نيست كه قبل از زيارت او به كار ديگر پردازم بهتر اينكه اول بروم خدمت آن حضرت سلامى عرضه بدارم و نظر به صورت مبارك او بنمايم پس متوجه منزل آن حضرت گرديد چون وارد شد جناب ابى عبد اللّه الحسين ع مقدم او را بزرك شمرد و با او مصافحه فرمود و بطلاقت وجه با او تكلم نمود و سبب ورود او را بعراق پرسش نمود ابو دردا ماجرا را براى حضرت شرح
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 343
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٣٤٣