سلام به معاويه بد مىگفت و شكايت از او مىكرد و اين خبرها به معاويه مير سيد بر او غضب كرد و معاش او را قطع كرد و او را ديگر در مجلس خود راه نمىداد چندانكه جاى اقامت براى عبد اللّه در شام باقى نماند چنانچه مذكور شد دست او تهى شد از مال دنيا با خود گفت بدبختترين مردمان من باشم كه با نفس خود كردم آنچه كردم و الحال اين آكلة الاكباد با من اين قسم رفتار مىنمايد احمق من باشم كه در جوار او ساكنم اين بگفت و از شام كوج كرده بعراق آمد و در وقتى كه از عراق اراده شام داشت چند بدرهء در گرانبها كه عمدهء مال او آن بدرها بود بدست ارينب سپرده و آنها را مختوم بخاتم خود كرده بود الحال با خود فكر مىكرد كه آيا آن بدرها را ارينب به من مىدهد يا نه و ترس آن داشت كه انكار بنمايد به پاداش آن معاملهاى كه با او كرده و بدون جهتى او را طلاق گفته چون وارد عراق شد حضرت امام حسين عليه السّلام را ملاقات كرده بعد از تحيت و سلام عرض كرد به خدا قسم يا سيدى در اين مدت هيچ بدى از ارينب نديدم و ناملايماتى بين ما اتفاق نيفتاد و لكن تقدير چنين جاري شد چنانچه بايد بشود و لا راد لقضاء اللّه و من هنگام مفارقت از ارينب چند بدرة در در نزد ارينب سپردهام متمنى از جناب شما كه سفارش بفرمائيد كه امانت مرا به من رد كند آن حضرت بر ارينب داخل شد و قصه را باز فرمود .
ارينب گفت راست مىگويد يا سيدى بدرهاى او موجودست بخاتم او حضرت مراجعت فرمود و عبد اللّه را بشارت داد و فرمود خود بر ارينب داخل شو چنانچه به او سپردهاى باز بگير عبد اللّه داخل بر ارينب شد .
ارينب برخواست و بدرها را حاضر كرد و در پيش روى عبد اللّه نهاد عبد اللّه سر يكى از آن بدرها را باز كرد و مشتى از آن درهاى گرانبها بنزد ارينب نهاد و گفت اين قليل را از من قبول كن و مترنم بمضمون اين بيت شد .
فراق هرچه به من گر كند سزاوارم * چرا كه قدر وصال ترا ندانستم
در آنوقت صداى گريهء هر دو بلند شد در اين حال حضرت حسين ع وارد شد و آن منظره حزنآور را بديد به حال انها رقت كرده فرمود ( اشهد اللّه انها طالق اللهم انك