مع ذلك از تو نقل كردهاند آنچه را كه نبايد بگوئى يزيد بىحيا سر خجلت به زير انداخت و پس از آن سر برآورد و گفت اى پدر مرا نسبت بكفران نعمت مده و غضب خود را فرونشان و عتاب خود را از من بازدار كه من حق نعمت ترا شناختهام و لكن آتشى در قلب من افتاده است كه توان و طاقت از من ربوده و شكايت من از تو اين است كه مرا زنى درخور حال و صاحبجمال باشد و أن مهيا بود و من به آن احتياج داشتم چندان توانى كردى تا اينكه از دست من برفت و مرا ديگر به او ظفر نباشد معاويه گفت آن زن كيست يزيد گفت ارينب بنت اسحاق كه حديث جمال او روز مرا شام تيره نموده و قصهء ادب و كمال او مرا شيفته و فريفته خود ساخته و چنانچه مشهور است در زيبائى صورت طعنه بخورشيد خاور مىزند و از رعنائى قامت سرو سهى را به چيزى نشناسد معاويه گفت مرا خيال و گمان نمىرفت كه ترا ميل و رغبت به او به اين درجه باشد الحال صبر كن تا چارهء كار تو بنمايم و ترا به مقصد رسانم يزيد گفت جاى صبر باقى نمانده براى اينكه ارينب شوهر كرده است و اين صيد از دست من بدر رفته و اكنون در حباله نكاح عبد اللّه بن سلام قرشى است و اين نكاح آتش بجان من افروخته و خرمن صبر مرا سوخته و جامهء حزن دائمى براى من دوخته معاويه گفت اى يزيد عقل تو كجا رفته مرا چه خيال مىكنى اين بىصبرى تو فايده ندارد كتمان سر خويش بنما و تحمل را پيشه كن تا چه مىبينى . )
و كانت ارينب بنت اسحاق مثلا من اهل زمانها فى جمالها و كمالها و شرفها و كثرة مالها ) او را عبد اللّه بن سلام كه يكى از بني اعمام او بود تزويج كرده بود و در عراق عبد اللّه بن سلام در فضيلت و رفعت منزلت معروف بود و بعضى كارهاى معاويه در دست او بود بالجمله معاويه مكتوبى به او نوشت و در آن نامه درج كرد كه چون مكتوب را قرائت كردى بسرعت هرچه تمامتر بجانب شام شتابگير عبد اللّه بشتاب برق و سحاب بجانب شام رهسپار گرديد چون بر معاويه داخل شد مقدم او را بزرك شمرد و او را در منزلي بسيار عالى جاى داد تا از تعب سفر راحت بنمايد و چندانكه توانست ابواب ملاطفت و مرحمت را به روى او گشود پس معاويه ابو هريره و ابو درداء كه هر دو از اصحاب رسول خدا بودند
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 340
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٣٤٠